
گویی باز اسیر سیاهی ها شدم...
گویی به یکباره گم شدم در آن عمق سیاهی...
رها شدم از این دنیای مادی...آری رها شدن از دلبستگی ها...
جسارتم کجا بود...؟؟
به یکباره جذب نگاهش شدم...
اگر اختیار از من بود... شاید هرگز نگاهم را نمی دوختم...
تا که رسوایم کند...
سادگی اش...غیرتش...و قدرتش...
همه را دوست می دارم...افسوس...
تاب نگاهش را ندارم...
سکوتی داشت...سنگین تر از فریاد... فریبا تر از اشک...
مهربان تر از عشق...و دشوار تر از بی وفایی...
فهمش را چشم من توانا نیست...هنوز نمی دانمش...
و بیش از حد می خواهمش...
ابهامش را عشق دارم...سکوت نگاه سیاهش را دوست دارم...
و تاب جدایی ام نیست...دلگرم آن نگاهم...
دلگرم نگاه تو...
