و عشق صدای پای فاصله هاست


هر کودکی با این پیام به دنیا می آید... که خداوند هنوز از انسان نا امید نیست


نویسنده : مرضیه صادقی کیا ; ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٧

دیر زمانی است که قدم در این دل بی حواسم گذاشتی...حواست هست...؟؟؟

بی خوش آمد گویی... بی آلایش... چه ساده آمدی...نه؟

صدای گامهای خیس ات را نوازش کردم... بی آنکه بدانم تقدیر رقم خورده ی لعنتی ام را...

چه ساده کتمان کردم وجودت را... تویی که کمر به ریشه کن کردن احساسم بستی...

ندانستی چه کردی... شاید هم...راستی حواست بود...؟؟؟

خیالت چون جوانه ای در ذهنم پا می گرفت...بی گمان بلوغ کرد...

حیران حیله ات شدم...چگونه؟؟!!

ای کاش خواب بودی...رویا بودی... که اینک ناچار هر روز به دنبال نقشی از ردپایت نبودم...

دیوانه ام کردی...به آن آلونک لعنتی ات زنجیرم کردی... چرا که جز این راهی برای وصال چند لحظه ای ات ندارم...حواست هست...؟؟؟

حال کجایی...نمی دانم...شاید پایان خوشبختی ام بودی...

رهایی را دیگر نخواهم یافت...تا تو در دل بی گمان زیستن داری...

چشمانم دیگر شرم آشنایت را نخواهد دید...شاید... حواست بود چه گفتی...؟؟؟

دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم...باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی!!!

رنج مرا چاره نباشد جز تو...با آن نگاهی که گرم بود...عاشق بود...طوفانی اش حریصم میکرد...

نگاهت را دیوانه منم...حواست هست به من...؟؟؟

آنچه خواهد بی گمان خواهد بخشید...

اگر از آن من بودی...که وسعتی از آسمانها را دارم...بی کرانی از سایه ها...

اگر از آن من نباشی...که تا بی انتها دوستت خواهم داشت...فرشته ی خدا...

من این بیمار ناچار...آیا فراموشم می کنی...؟؟؟

حواسم هست...که هیچگاه حواست جز به من نبود...

حال چه کنم با این احساس بی هویتم...؟؟؟؟ حواسم نبود...





کلمات کلیدی :رویا و کلمات کلیدی :هویت