لبخند ها یمان چه بی اعتبارند... تازگی
لحظاتمان سردتر از درد دل های یخ زده مان...
دستهایمان چه کرخت...و بی هویتند...تازگی
دیگر چشمهایمان برق باران ندارند...شبیه برجهای سیمانی...شاید
و عشق واژه ای بیش نیست...از سه حرف...
نه ع حس عاطفه دارد...نه ش شهد شیرین بوسه را...
و قاف را انتظاری جز قاصدک بی خبر نباشد...
چه آسان شکستیم...
چه بیراه رفتیم...و بیگاه دل بستیم...
به ناکس تکیه کردیم...و چه ارزان فروختیم...آدمیت را
کسی نیست...تا بداند دردهایم را...بفهمد تنهایی ام را...
بنگرد نگاه سوخته از بی اعتمادی ام...
پس کجایند آن لبخند ها... که بی اعتبارند...تازگی
کجایی...دستهایم را بگیر...
کلمات کلیدی :بی اعتبار
