هرکجا تاریک است...
و نفسهام چه بی شرمانه...
خطوط باریک پیراهنت را می بوید...
تا به دندان کشم...ثانیه های از خود بی خودیت را
دیواره های این کویر...
بوی خون می دهد...
همچون دستان زیبای خشونت تو...
که در جنون می تپد
بهترین راه آنست که بروی شاهرگ توست...
تا نبینی آنچه از قانون بوی تعفن گرفته...
و یا لب هایی که به دندان کشیده می شود...
چون مسیح آدمیان بر صلیب
دیواره ها ردپای احساسی اجباری...
نگاهی در آستانه ترس...
ترس از نجابت ها...
و مردن ها
با من بیا تا مرگ را بچشی...
و بی هوایی را تجربه کنی...
بیا تا این به ظاهر انسانیت را به آتش بکشیم
و نترس از خون...
از آتش...
و نترس از جنایت...
که اینجا تمامی انسانها...باکره اند انگار
هرکجا تاریک است...
و نفسهام چه بی شرمانه...
خطوط باریک پیراهنت را می بوید...
تا به دندان کشم...ثانیه های از خود بی خودیت را
