
برای دیدن رویت نکرده ام اصرار
دلم تو را برای دم بی قراریش می خواست
اگر به شوق خوانده ام و به عشوه ات راندم
دلم به چاره گری بوسه از لبت می خواست
تو را هوای که باشد به سر بجز این دل...؟
که آسمان گله داری و دل سبب می خواست
به قصد اذیتت این دل نشست کنج قفس
به فکر باطل خود بی قراریت می خواست
به دل چه گویم از این اشک و بستر خیسم
مگر دلم بجز آرامش دلت می خواست...؟
دگر مرا تو نمی بینی از غمت لبریز
غمی که دل سنگت از برای من می خواست
تو باش و من تنها، آرزوی تو این است...!
دلم که من و تو نمی خواست... ما می خواست...
شعر از خودم
