و عشق صدای پای فاصله هاست


هر کودکی با این پیام به دنیا می آید... که خداوند هنوز از انسان نا امید نیست


نویسنده : مرضیه صادقی کیا ; ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ شهریور ۱۳۸٧

گفته بودی مال هستی نداری قصد ترک

هرچه می خواهی بکن شاید بمانی تو به باران...من به برگ

گفته بودم من که، باران سرد باشد در دو فصل

فصل دیگر هرگز و آید به کامت آن یه فصل...

گفته بودم برگ را عمری نباشد بیش بر دار و درخت

باقی عمرش جدا باشد از او، از مادرش، آن تک درخت

گفته بودی من شب و همزاد ماهی تو ، گمان

کرده بودم من همان شب ماه من کامل تر است از هر زمان...

گفته بودم من از آن پس شب چه کوتاه و چه سرد

آنقدر عاشق کش است کز من گرفت آرام، چه بد

گفته بودم بی وفا، ماه هلال من ، شوی تا کی نهان

پس تنم لرزید از حرف خودم، کردی چه زیبا امتحان...

گفته بودی هر زمان رفتی سفر سنگی به سوغاتم بیار

سنگ را می خواستی تا خانه ای سازی برایم تو به یاد آن دیار

گفته بودم من به تو آنشب...شب قهر و نیاز...

که اگر رفتی، برو!! سنگی برای خانه ام حتما بساز

گفته بودم سنگی از اوهام پوچ و خاطره سقف من است...

خانه ام بی تو نباشد پایدار... دیوار و درب و پنجره یک هوس است!!!

شعر از خودم