و عشق صدای پای فاصله هاست


هر کودکی با این پیام به دنیا می آید... که خداوند هنوز از انسان نا امید نیست


نویسنده : مرضیه صادقی کیا ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٧

تنها می مانم و باز...

دستهایم خالی از هیجان عشق...

چشمانم جاهای خالی پاهایت را در آغوش می گیرد...

چنانکه نیلوفر مرداب... قطره ی شبنم را...

تنها می ماندم  نیز...

در پس کوچه های بی عابر با حجمی از آبی عشق...

و چه بی بهانه جای پایت را مچاله می کردم...

و چه بی هراس در بزرگی بی نور کوچه ها پرسه میزدم...

بی هوا... بی عشق... بی نور...

تنها خواهم ماند...انگار

نه دستهای تو برایم ریشه ی آبی عشق می شود...

نه جای پایت معبد مردمک های خیره ام... که چه ساده به نیایش جای خشک شده ی کفش هایت می آیند...

که بویی از برگشت نمی دهند...

و چشمان قاب شده ات را به حسرت این شبهای تنهاییم می فروشم به دوره گرد بی ساز زمان...

که اشکهایم را روان دیدی و آسان بار بستی...

و نگاه خیسم را مجازات این نبود به جرم عاشقی ات...

تنها می مانی و باز...

زمانی که چشمانم خالی از مردمک است...

سینه ام محبس سنگی سخت است... که آنقدر سنگینم خواهد کرد تا نتوانم پر زدن...

و دستانم گور سرد آرزوهایم باشد...

آری تنهای می مانی و باز...

دیر می آیی...

مثل همیشه...