
تنها می مانم و باز...
دستهایم خالی از هیجان عشق...
چشمانم جاهای خالی پاهایت را در آغوش می گیرد...
چنانکه نیلوفر مرداب... قطره ی شبنم را...
تنها می ماندم نیز...
در پس کوچه های بی عابر با حجمی از آبی عشق...
و چه بی بهانه جای پایت را مچاله می کردم...
و چه بی هراس در بزرگی بی نور کوچه ها پرسه میزدم...
بی هوا... بی عشق... بی نور...
تنها خواهم ماند...انگار
نه دستهای تو برایم ریشه ی آبی عشق می شود...
نه جای پایت معبد مردمک های خیره ام... که چه ساده به نیایش جای خشک شده ی کفش هایت می آیند...
که بویی از برگشت نمی دهند...
و چشمان قاب شده ات را به حسرت این شبهای تنهاییم می فروشم به دوره گرد بی ساز زمان...
که اشکهایم را روان دیدی و آسان بار بستی...
و نگاه خیسم را مجازات این نبود به جرم عاشقی ات...
تنها می مانی و باز...
زمانی که چشمانم خالی از مردمک است...
سینه ام محبس سنگی سخت است... که آنقدر سنگینم خواهد کرد تا نتوانم پر زدن...
و دستانم گور سرد آرزوهایم باشد...
آری تنهای می مانی و باز...
دیر می آیی...
مثل همیشه...
