دیگر از هفت آسمان باران نمی بارد، چرا؟
دیگر او از حال من جویا نمی باید چرا؟
دلت گفت و سفر کردی عزیز من، گلم، نامهربانم
دعا کردم که ایمن در سفر باشی، چرا؟
مرا مجنون و دیوانه ز ناز چشم خود
کردی و آواره ام اینک به یک مامن، چرا؟
ز عشقت سر به رسواییم دادی بی هراس
وه چه زیبا باشد آن دامی که تو باشی، چرا؟
پس لبانم را چه آسان بی تمنا داشتی
بی تمنایم ندادی بوسه ای، حتی نمی دانم چرا؟
من چه شبها را فدا کردم، فدای مستی ات
مستی ام را هیچ نادیدی و بد بودی، چرا؟
با همه ناراستی، خیره سری و بد دلی
ساختم یک دم نکردم من گله، بازم تو بد کردی چرا؟
آن شب آخر، شب رسوایی تو بود و بس
عشقبازی بود و تو، من هم تماشاگر چرا؟
دیگر این دل را هوای کوی تو ناید به کام
خوشترین ایام من ایام نادانیم بود و بی چرا...
دیگری را در دلم جایی نباشد کز تو من آموختم
رسم عاشق پیشگی، ناراستی با صدهزاران تا چرا؟؟؟!!!
