
دستهایت را طلبکارم هنوز...
بوسه هایم را بدهکاری هنوز...
برق چشمان خیسم را گناهکاری...
میدانی... واپسین لحظات دلتنگی ام است...
لحظات آشتی ات با ستارگان را دلیل من بودم...
پس کجاست کهکشان راه من... بیراه تو بودی...
خستگی ات را زدودم... بر لبانت گرمی کلمه را نشاندم...عشق من بودم...
سکوت نگاهت را شکستم...اشکهایم را گوارای عطش گونه هایت کردم... طبیب من بودم...
دستهایم را میهمان نوازش چهره ات کردی...خودخواه تو بودی...
سینه ام محفل غمهایت شد و آتش به قلبم کشیدی...محتاج تو بودی...
بی دریغ بخشیدمت آنچه داشتم...عاشق نبودم؟؟؟
در طریقت چه آسان به جا گذاشتی ام... انکار تو بودی...
فراموشت نکردم ... و به یاد بی مهری ات دل بستم... مجنون نبودم؟؟؟
اینک واپسین دقایق است...
میدانی... واپسین لحظات دلتنگی ام است...
برق چشمان خیسم را گناهکاری...
بوسه هایم را بدهکاری هنوز...
دستهایت را طلبکارم هنوز...
راستی...بدهکار نبودی؟؟؟
