نگاهي شرارت بار ...
انگار قبلاً هم اين نگاه را جايي ديده بود ... آشنا بود ...
داشت نشاني از آن نگاه را در خاطراتش جستجو مي كرد كه ... احساس كرد آن نگاه با فاصله محدودي به چشمان تيله اي اش خيره شده ...
بدنش گُر گرفته بود ... طاقت آن نگاه را ... آن هم در آن فاصله كم نداشت ...
قدمي به عقب برداشت ... از ترس سر و صورتش خيس عرق بود ...
فاصله بوجود آمده را با قدمي به سمت جلو جبران كرد ...
نه ..... !
همه جا تاريك بود ... دستي به صورتش كشيد .... خيس عرق بود ...
آرام دستش را به سمت چراغ خوابش برد و ... هيچ كس نبود ... تنهاي تنها ...
نفسي به راحتي كشيد و آسوده خودش را در تختش انداخت ... چشمانش را بست ...
آه نه ... لعنتي !!! اين دومين باري بود كه بعد از آن شب وحشتناك ... كابوس مي ديد ...
