
کابوس می دیدم...
من از آن روزهای تلخ و جانفرسای بی وجدان...
من از روح لطیفت نه... که از سردی رفتارهای تو پدر...
کابوس می دیدم...
به یادم هست حتی کودکی رنجور...
سر بالین آن نامهربان مرد خشن گفتار...
چگونه دستهای کوچک و تب دار کودک را...
به جنگ دستهای سرد و خونین خودش می خواند...
به امید مداوایی...
نه...شاید هم به جبران محبت های نا دیده...
که آنجا بود...؟ بجز کودک...
که میدانست قدر عشق و گوهر اشک و نفس های خموشش را...؟
کابوس می دیدم...
چرا می زد...؟
تن رنجور آن کودک...چرا بازیچه ی دستان قدرتمند مردی شد...
که نامش را پدر دادند...از اول...
که عشقش را به دل دستور می دادند...پس از مادر...
چرا می زد...؟
پدر...افسوس و صد افسوس...
که مردی در دلم دیگر... که دیگر جای بخشش نیست در این چشم...
مرا تندی چشاییدی تو بسیارا پدر... آخر چرا...؟
مرا وادار بانجام چه ها کردی تو در این قرن...
مرا افسانه کردی تو... مرا طفلی باندام ترحم تا ابد آویز کردی تو...
مرا مردی دگر...
مرا مردی و من اکنون بدنبال تن مردی...
دل گرمی...که در کارش نباشد هیچوقت تندی و بد خلقی...
و شاید دست هایی که نیاید بر رخم خونین و بی قانون...
و صد افسوس... که دیگر نیست آن مرد بلند آواز...
آن عاشق دل بی باک...که از بهر دلش...هرسوی کرد پرواز...
نمی شد هم اسیر دست نفس و باز...
نشاید باشد این مردان خوب و پاک...
که در این عهد...کسی برجای خود ننشسته است انگار...
کابوس می بینم هر از گاهی...
و می دانم هر از گاهی...همان اندیشه امروز و فرداهاست...
که دیگر نیست کس بر جای کس جز دیو...
و می دانم خدایم هست بالا سر... چه در قرن پدر...
چه در عهد تمدن ها و ناکس ها...
خدایم باشد و بیند مرا...خواند مرا...
خدایم خوب می داند...آنچه می گویم به حرف و آنچه از دل باز گویم را...
و آنچه نتوانم بگویم را...
آنچه لبریز است بر رویم...یا اسیر چشم من باشد زمانی که نگه دوزم...
بروی قاب عکسی...
که شاید می درخشد در سیاهی های قابش...
دو چشم...چشم پدر...
