و عشق صدای پای فاصله هاست


هر کودکی با این پیام به دنیا می آید... که خداوند هنوز از انسان نا امید نیست


نویسنده : مرضیه صادقی کیا ; ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٧

باز هم تب کرده ام امشب...تب نه سوزان حرارتی است در چشمانم...
بر لبانم... آتش افروزد...
و به دندان گزیدنش را...چاره نسازد...
آری...باز شدن را برای خواندن نام تو آموخته اند...
و اینک چه کنم جز صبوری بر دلم...
که دیگر نیستی...
و نبودنت را آتشی است در جانم...آتش نه...جهنمی است در تمثیل...
درد اینها نیست... سوزش لب و سردی دست ...
اشک و آتش چشمانم...بهانه ای بیش نباشد...
بهانه ای برای تو...
بهانه ای برای بودنت...و دلیلی برای ماندنت...
افسوس...اینها هذیاناتی بیش نیست...
هر شب و هرشب اینهایند داستان غم انگیزم...به هنگام مستی...
و مشق کردن هرشبم...که فراموشت کردم...
هذیانی که تا نیمه ی شب بیش دوام نیابد...
افسوس...
باز هم تب کرده ام امشب...