و عشق صدای پای فاصله هاست


هر کودکی با این پیام به دنیا می آید... که خداوند هنوز از انسان نا امید نیست


نویسنده : مرضیه صادقی کیا ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٧

آیا چشمانت را بروی آن همه خاطره خواهی بست...؟؟؟
آیا یادت را به دستانم...به چشمانم...به فریادهای زبان بسته ام فراموشی است...
آیا نخواهی دید لحظات با هم بودنمان را...عشقبازیمان را...حتی به خواب...
نازنینا می آیی...
میدانم که می‌آیی... همانطور که آمدی...بارها و بارها...
میدانم گریه ام میکنی...به وقت خواب...بی عکس من درقاب...
ولی آیا فراموشم میکنی...؟؟؟
نازنینا سردی دستانت را چگونه و به چه نیرنگی گرم خواهی کرد...
چشمانت نظر دوختن به که را آموختن دارد در سر...
زبانت...آه ... وای از زبانت... که چه بیرحمانه لخت و عریان بود از ریا و نیرنگ...
چه سخاوتها داشت به وقت تنگدستی تشنه لبانم...
چه بگویم...افسار کلماتم بدستم نیست...
چه بسا ادامه دهم نوشتن را...و آشکار کنم رازمان را...رازی نه سر به مهر...بل همگان دانند...
این قصه ی دیرین را...
بگذار تا لب فروبندم... تا ندانی و ندانند... آنچه را که فهمیدم...در نبودت...
تنها این یک شب آغوشت را بگشا...بگذار در دلش جا بگیرم...بی هوا...بی نفس...
میخواهم جان بگیرم...
بازوانت را حلالم کردی...پس بگشای ای  لعنتی آن پایه های مامنم را...
که دیگر بار بی تابت باشم...
امشب...در آغوش تو...تنها نگاهم کن نازنین...
مرا بس بسیار باشد...
آیا... هیچوقت فراموشم میکنی...؟؟؟