و عشق صدای پای فاصله هاست


هر کودکی با این پیام به دنیا می آید... که خداوند هنوز از انسان نا امید نیست


نویسنده : مرضیه صادقی کیا ; ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٧

اینبار با خودم پیمان بسته بودم...تا زمانی که وجودم پاک از گناهانم نگشته...
بسویت نگاه زخم خورده ام را ندوزم... دستی بسوی بخشندگی ات دراز نکنم...
التماست نکنم...تا ببخشایی...
روی دیدار توام نیست وضو از چه کنم... دیگر این جامه ی صد وصله رفو از چه کنم؟؟؟
میدانم عشقم...گناهان بندگانت را بسیار است و صبر تو بسی بسیار...
مهربانی ات را زبان گفتن نباشد...زیبایی ات را چشم بینا کجا بود...؟؟!!!
لحن گوشنواز گفتارت را چه کسی یارای شنیدن دارد...
ببخش و ببخشای مهربانترین... که بندگانت اسیر دستان تاریک ابلیس ات هستند...
راه بازگشتت را بسوی هیچیک مبند که بی وجودت زندگی نیست...
زندگی باریکه ی نوری است که از میان دستانت بر ما تابیده است....
بزرگواری... میدانم...
نترسیدم از اینکه ناچار به ترک گناه باشم...ترسیدم از آنکه دیگر برایت همچون گذشته عزیز نباشم...
نترسیدم که مرا در زندگی ام سخت بخواهی و رنج ببخشایی...ترسیدم از آنکه دیگر دوستم نداشته باشی...

مرا دیگر بار بسوی خود خواندی ام...پس بخواه برایم آنچه را برای بهترینت خواهی...

و آیا خداوند برای بنده ی خویش کافی نیست...؟؟

و دیگر از هیچ چیز نمی ترسم جز رانده شدن از درگاهت...