هر کودکی با این پیام به دنیا می آید... که خداوند هنوز از انسان
نا امید نیست...!!!

گناه...گناه...گناه...
تا کی...؟ تا کی قبول اعتقادات بدون چون و چرا...؟ تا کی ادامه ی اشتباه آدم...؟
به کدامین گناه می سوزانیم آنانکه بی گناهند...؟
چقدر سرپوش گذاشتیم روی اشتباهات آدمیان...؟
چه شبها که نالیدیم از اشتباهاتمان...؟ چه توبه ها کردیم به درگاه خدایمان...؟
کدامیک را وعده بود...؟
چگونه کشتیم انسانیت را ...؟ و چرا هنوز می خواهیم عاشقی را...؟
چگونه است این همه تمایز...!!!؟؟ و چرا ندانسته ایم تا بحال آنچه را که واقعا خواستاریم؟؟؟
عروسک های خیمه شب بازی...
عروسک گردانان ماهر ... تازه کارها...
هر آن که بخت یارش بود...برد...
هر آنکه بازنده بود... با ما بود... از ما بود...
مهمان ما بود... آنکه با نان خشکی پشت در خانه مان ایستاده بود...
قبله ی ما بود...آنکه با آب آشامیدنی اش...وضو تازه کرد...به نماز ایستاد...
و چرا ذکر غیر او را گفتیم و شکر نکردیم...!!!
دیگر نمی آید... دیگر صدای الله اکبر نمی آید از دور بگوش...
دیگر نوای بلال از مسجد حرام شده است...
دیگر نان و خرما غذای حماقت ما و روزی آور شاهان است...
دیگر نگین انگشتر آن مولا گرمی محفل شاعران است... نه بزرگی و کرامت انسان...
دیگر... خیلی وقتست آرامشی ندارم...
دیگر خدایی نیست...
دیگر چشمها با شستن سهراب و گوشها با صدای پای آبش بیدار نمی شود...
دیگر ...
تنها...
درمانده... عاشق...
کجاست...؟ آن ایمان...؟
گم شدیم گر در میان خویشتن...جستجویی لازم است...!!!
