اینجاست انتهای دلم، مرز بی حواس
من رد شدم از آن همه تردیدها، یواش!
.
فقط چند روز دیگر تا روز موعود باقیست... باور نمیکنم!
دلم برای دلتنگی هایم تنگ میشود...
دلم برای خامی هایم تنگ میشود...
دلم حتی برای جای خالیه انگشتر بروی انگشتم تنگ میشود...
دلم... دلم... دلم!
تا بحال هرچه بوده دل بوده و دل...
دلم برای گریه تنگ میشود حتی!
خدایم... ای پناه لحظه هایم... تا آخرین نفس صدایت میزنم... بشنو صدایم!
نگهدارمان باش...
این عشق را کم که نه... کم کم خروشان کنش...
توانم بده تا در مقابل سختی ها بردبار... در برابر بی طاقتی ها صبور...
و در برابر عشقم استوارترین باشم...
24 آبانماه 1390... روز عید غدیر خم... تولدم... چه روز میمونی...
ازدواج شبیه هیچیک از احساسات غریب دوران جوانی نیست...
باور کنین! خودش محبته! عشقه!
.
باشد که مطلب بعدی از روزهای خوش متاهلی باشد و بس ...
سپاس
