چه کمکی ازم میخوای؟ تنها کمکی که من میتونم بهت کنم اینه که بگم اون دنیا چیا ازت می پرسن... میخوای؟
- (سکوت).... و (نگاه)!
یه معنی بیشتر نداره... خیلی خر فرضش کردم انگار!
چیزی داری که بشه با چایی خورد؟ تلخیش معمولی نیست انگار... چاییت چیه؟
- اگه برگردم به 5سال قبل حتماً به مارکش دقت میکنم که اگر بعد 5سال آدمی مث تو روبروم نشست و مارکشو پرسید بتونم بگم.
پنج سال... یعنی پنج سال متروکه... یعنی پنج سال خودخوری... یعنی پنج سال افسوس و تکرار... یعنی منم میتونم؟
میخوام حرف بزنم!
- اگه دیگه نخوام بشنوم چی؟
بهت برخورده؟
- بهم بر نخورد. رُک بگم اولش فکر می کردم دختر فهمیده ای باشی و پنجاه سالی تجربه داری و عمل... اما با ون حرف آخرت احساس میکنم دختر چهارده ساله ای هستی که میخواد ادای بزرگا رو دربیاره.
مرسی! با همه ی این حرفا باید بگم بدجوری بهت عادت کردم! آره! من به یه پیرمرد ژولیده ی ازخود راضی با اون قبای پاره و این چایی تلخش و سرفه های تهوع آورش عادت کردم... میبینی؟ به بدی هام میشه دل بست
- عادت! نکن! چون وقتی چایی تو بخوری باید از اینجا بری!
داری بیرونم می کنی؟
- رفتن رسمه موجوداتیه که اسمشون آدمیزاده. اگه نری... بمونی... حق آدمیتت رو بجا نیاوردی...
راست میگه! من که از اون همه داشته هام بریدم و الان اینجام... اومدم که فقط برم...حالا چرا میخوام بمونم؟
خیلی راحت فرصت هارو از آدما میگیری... شاید واسه همینم ترکت کرد!
- فرصت هایی رو ازم گرفتن و دیدم چقدر خوبه آدمیزاد بدونه، بفهمه که شاید خیلی مسائل فقط و فقط یکبار پیشنهاد میشن! نه دوبار! و نه حتی همیشه!
حقایق سنگین و زهرماری گفت... تلخ تر از کل زندگیم! فقط گاهی اصلاً احساس نمیکنم اینی که روبروم نشسته یه مرده... گاهی حس می کنم زنه! با ریزبینی های زنونه...با کلی نگری ها درمورد مسائل مسخره... و حتی با سخت گیری های یه مادر وقتی که میخواد بچه اش رو پاهای خودش وایسه!
ادامه دارد!
