و عشق صدای پای فاصله هاست


هر کودکی با این پیام به دنیا می آید... که خداوند هنوز از انسان نا امید نیست


نویسنده : مرضیه صادقی کیا ; ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩٠

خوش به حالش... خاطراتی داره که ازشون لذت میبره... از مرورشون زندگیش میگذره... نه مثل من که دارم از خاطراتم فرار می کنم!

زندگیت چطوری میگذره؟

- خودت داری تو یه دنیا پر از سوال زندگی می کنی، چطوریه که حال و روز بقیه واست جواب میشه؟

واااااای... خدایا این کیه؟ فرشته برام نازل کردی یا نکیر و منکر؟

چرا اینقدر بی رحمانه نداشته هامو به رخم میکشی؟

- شاید به این خاطره که داری بدجور تیشه میزنی به خاطره هام، می ترسم ازت!

از من؟ یا از عکس العمل خودت؟

- از تو... از تکرار... و از اینکه نتونم خودمو تغییر بدم!

آخر جمله اش با سرفه هاش تلخ تر شد... تلخ... مثل لحظه ای که مادرم در و پشت سرم بست و... کاش می تونستم بهش بگم دیگه نمیام... کاش قدرتشو داشتم در برابر مخالفتش ایستادگی کنم... اینجوری حداقل یه کم ترحم پشت سرم بود! نه مثل حالا نگرانی...

فکر نمیکنی یه کم دیر شده واسه تغییر؟

- من یه مردم... کاش شما می فهمیدین مرد یعنی چی! کاش توقع هاتون یه کم معقول تر بود... کاش فقط از مردتون پول و آزادی و محبت می خواستین... بابا مرد جماعت خیلی مسائل رو مثل شما نگاه نمیکنه... خیلی از تجزیه و تحلیل ها که توی سر شماست رو ما مردا نمیتونیم درک کنیم!

صداش داره رو میاد... عصبانی شده انگار!

- چرا باید من بعد از گذشت هفتاد سال با این همه تنیدگیه تنهایی دور خودم، با این همه تاریکیه چشمم، با کلی تکیده گی روحم الان! تازه الان بفهمم چی ازم میخواست؟ الان بفهمم چرا رفت؟!

- کاش یه کم منصف بودین به خدا...!

خدا...! عجب واژه ی غریبی... چند وقته اسمشو حتی تو دلم صدا نکردم؟

یعنی واقعاً درک کردن این مسائل اینقدر سخته؟

اینکه من میخواستم منو به همه چیز ترجیح بده حتی توی حرف سخته؟

اینکه خواستم حرمتم و نه با طلا و جواهر که با چشمای مهربونش نگه داره زیاده؟

واقعاً این همه تفاوت توی نگاه ها از کجا میاد؟ خدایا! تو که خالقی! تو که خواستی مخلوقت جفت باشن! تو که اینارو میدونستی؟ چرا اینکارو کردی؟ چرا با این اختلاف؟ میخواستی چیو ثابت کنی؟ این همه آدم که خنگ ان و دارن ساده با هم زندگی می کنن و حتی لذت یه ثانیه شیطنت و شیفتگی رو نفهمیدن؟ یا اونایی که به قولی گرگ و بره ان و همیشه بره ی بیچاره تو سری خوره و زندگیش شده آرزوی مرگش؟ یا آدمایی که اونقدر ایده آلیستن که هیچ نخبه ای در خورشون نیست؟ ایناست نمونه های مخلوقاتت؟ اینه طرز تفکر واسه با هم بودنشون؟ با هم بودن به هر قیمتی؟؟؟

- ببخشید صدام رفت بالا... یاد بی معرفتی هاش افتادم... یا بهتره جلو تو بگم یاد نفهمیدگی هام افتادم! چایی حاضره

ممنون!

- از عشق بریدی؟

تلخ لطفاً

- بازم فرار... باشه! اما شاید با قرار بجای فرار بتونی بهم کمک کنی!!!

کمک؟ حرفای من؟ تفکرات من؟ چی میگه؟ کجای خیالات گنگ من خودشو جا داده که بهش عادت کردم؟ به همین زودی... به همین راحتی!

.

.

ادامه دارد