پا به پای چیزی به اسم اقبال دارم میرم... هوا هم مثل همیشه سرد و نمداره... شاید میخواد بباره! اما من بارونی ندارم که!
توی جاده ی عدم برخوردم به یه مهمانسرا... کفشام داره می پوسه... باید توقف کنم اینجا... توی چهاردیواری که شاید یه ستون وسطش، قواره شو به هم ریخته! یه کافه ی داغ میخورم و دوباره ادامه میدم... اما من که پول ندارم!
هر چه باداباد... تلخیه گدایی بدتر از بی کسی نیست که؟ یه کافه ی ترحم دار می خورم...
نشستم... اما هیچکس نیست... حتی یه گارسون! - چقدر راحت تصمیم به سفر گرفتم. و چقدر راحت دل کندم از دلبستگی هام. مثل همیشه کسی نپرسید کی برمیگردی؟ طفلی ها نمیدونستن رفتنم اینبار بی برگشته... اما من که می دونستم. بوسیدمش... یه بوسه ی سنگین و تلخ... طعمش هنوز رو لبامه. تعجب کرده بود از رفتارهای نا به هنجارم... اصلا مگه زندگیه من یه هنجار بود که رفتنم ناهنجارش کنه؟ نتونستم تو چشماش نگاه کنم. بغضم گلوگیر بود... فقط گفتم مامان! تا برگردم مراقب خودت باش!- دیگه دارم کلافه میشم... کسی اینجا نیست؟؟؟
یه پیرمرد یه لا قبا... با سرفه های مکرر و وحشتناک...
- چند وقته اینجایی؟
نمیدونم... یه رب! شادم نیم ساعت! شما صاحب اینجایی؟
- اگه اینجا ارزش داره کسی بخواد مالکش باشه، آره منم! از کجا میای؟
از کجا میام؟ چه اهمیتی داره... مهم اینه که اومدم و الان اینجام... نوشیدنی داری؟
- غصه داری؟
دارم! اما الکل از تو آتیشم میزنه... یه قهوه...یا کافی هم باشه قبوله.
- عجیبه!
چی؟
- روبرویی با مشکلات... اینکه نمیخوای فراموششون کنی!
مشکلی ندارم!
- پس داری از خودت فرار می کنی!
... چی میگه؟ این پیرمرد با این ظاهر ! اینجا! تنها با مشروب... با اون پیپ و دم و دستگاهش... چی میخواد بگه؟
- ساکتی! بیا! اونجا سرده... بیا اینجا بشین یه چایی برات درست کنم!
همیشه اینجور وقتا هرری دلم می ریخت... اما الان! یهو دلم واسه حس ترسیدن و دلهره تنگ شد! پاشدم... رفتم تو یه اتاقک تاریکتر... چطوری اینجا چشماش می بینه!
- وقتی توی شرایط بدی باشی... کم کم عادت میکنی و به جای اشک و ناله دنبال راه حلی می گردی که خودتو باهاش وفق بدی! چشمام عادت کرده تو این تاریکی کار کنم! دروغ چرا روشنایی ندارم... چشمات اذیت میشه؟
از چشمام حرفامو ناگفته می خونه؟ یا قبل من کسی اومده و اینو بهش گفته؟؟
- میکشی؟ تا چایی دم بکشه!
نه! تو خودت واسه من منبع سوالی... میخوام باهات گپ بزنم!
- گپ؟ با یه پیرمرد که ظاهرش بدتر از گداهاست و حرفاش پرت تر از این جاده؟
پرت بودن به دور بودن نیست... میتونی بین جمع باشی و شوووت... میتونی تنها باشی و یه دنیا جواب!
- چند سالته؟
هه! سوالت شد روال... عوضش کن!
- تلخ می خوری یا شیرین؟
تلخ!
- با قیافه ت نمی خوره از ضعف و ناتوانی به جاده زده باشی!
نه ضعیفم و نه ناتوان!
- هرچی هستی یه حس خوبی بهم میدی! حس اینکه احتیاجی ندارم باهات حرف بزنم... اما وقتی نگاهت میکنم حتی چند ثانیه! کلی احساس خستگی می کنم!
راضی ای؟
- از این حس؟ یا از خاطراتم؟
خاطراتت.
- تنها داراییمه!
.
.
.
ادامه دارد!
