هوا، هوای خواستن است،
استنشاق این هوا بدون تو، تهوع آور است
ماسماسک این ویار تا انتهای قلبم را قلقلک می دهد،
ویاری که باید تو باشی ویارونه اش،
.
دیروز دوباره دیدمت،
دوباره با تو همخواب شدم،
بسترم از تعرق تو، خیس،
پوستم هنوز گز گز می کند،
یادم رفته بود طعم گس ِ چشمانت،
آری! چشمان تو چشیدنی ست... رنگ عسل! با پوسته ای از شراب سیب!
واو....
می دانستی به بهای هربار نوشتن از تو... باید غسل کنم؟
.
اگر نبودی! نمی دانستم آبستن شدن بدون همخوابگی امکان پذیر است
اگر نبودی! نمی دانستم همخوابگی با فکرت این اندازه لذت بخش است
.
حوا شدم انگار... که تنها روی زمین تو را می بینم
و تنها اشتیاق لبهای تو برایم سکر آور است
.
حواست باشد! حوایت آبستن مرگ است
و هر بار ندیدنت می شود تولد این نابودی!
پس بیا... امشب بیا...
بیا تا این جنین، بی رحمانه سقط شود!
lvlarzi
