و عشق صدای پای فاصله هاست


هر کودکی با این پیام به دنیا می آید... که خداوند هنوز از انسان نا امید نیست


نویسنده : مرضیه صادقی کیا ; ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ خرداد ۱۳٩٠

هر چی بهش گفتم بابا آخه مرد حسابی یه زمان مشخص بهم بده، نهههههخیز... نداد که نداد... میگه این چیزا زمان سرش نمیشه. میگم ناحسابی مرد! من باید کارامو ردیف کنم که بتونم برم... باید بدونم چند روز، چند هفته یا اصلا چند ساعت دیگه زمان برام مونده! بازم انگار نه انگار...مثل یاسین تو گوش خر خوندن بود.

اومدم بیرون که یه کم لذت ببرم از همه چیزایی که شاید دیگه نبینمشون... چیزایی که نمیدونستم چند روز دیگه باهام هستن... آدمهایی که سرخوش یا بهتره بگم تعطیل واسه خودشون تو خیابونا می چرخن. کاش تو خیابون رفتن آدمها رو هم پولی کنن، ببینم اونوقت چند نفر میان بیرون و برای چه کاری میان!

میگفت درد نداره! چون باید به هوش باشم نمیشه بیهوشم کنه. داشت روضه می خوند که چند روز بستری میشی و میری و ایشاله دیگه هیچوقت واسه درمان پیشم نیای و هلو یه هسته داره و زحل از مشتری کوچیکتره و فلان و بهمان! که یه مریضه از خدا بی خبر از پشت پرده اومد بیرون و با یه حالتی که تابلو بود همه حرفامون و شنیده ازم پرسید شما می خواین عمل کنین؟ گفتم بله، طفلی نزدیک بود بغضش بترکه یه نگاهی از ته اعماقش بهم کرد و گفت بابای منم اینجوری شد...عملش کردن اما! گفتم: خدا بیامرزدش! - خدا رفتگان شمارم بیامرزه... - نمیگی منم خدا بیامرزه؟ بیچاره حناق گرفته بود یه شوکی بهش وارد کردم که تا چند ثانیه میخکوب من بود... گفت شما با این روحیه ات حالا حالاها هستی!

اومدم خونه می بینم ناهار نداریم! میگم مامان! حسرت به دلمون موند یه بار اومدیم خونه ناهار داشته باشیم... میگه کوفت بخوری! صبح تا شب خونه ای میخوری بسه دیگه... بنده خدا نمیدونه شاید تا چندروز دیگه مجبور شه جای ناهار حلوامو بپزه!

به دوستم زنگ زدم طلب آمرزش کنم! میگه بوی فرندم الان اون دنیاست رفتی بهش میگی بیاد تو خوابم؟؟؟؟؟؟؟

خالم اومده خونه مون میگه دیگه کم کم وقتشه دست و بالی برات بالا بزنیما! میگم مگه من پسرم؟؟؟ البته اینا عادت دارن خواستگار بفرستن واسه دخترای فامیل... ولی دلم میخواست بهش بگم خاله! پارچه کفنی متری چنده؟ آخه پولشو باید بذارم کنار

داداشم میگه برو یه جایی کار کن که بیمه ات کنن وقتی بازنشست شی بیمه پول میده بهت... تو دلم فکر کردم کاش بیمه عمر داشتما....

ولی آخرم نگفت کی وقت رفتنه!

یه روزی! یه ساعتی! یه موعدی! بابا مسافرم ناسلامتی...