حال و روز این روزهایم... بهتر از تو نیست
تو غرق گناهی و درگیر توجیه...
من غرق در حرفهای نزده و... کلی توبیخ...
.
جای من اینجا نیست...
اینجا بوی تعفن گرفته... از تو... از امثال تو...
.
حال و روز این روزهای من...
طعم سرما دارد... سردم می شود گاهی
در آفتاب تن سوز ظهر گاهان...
کاش می سوزاند خاطراتت را
تا چون میخ بر لحظه هایم تکرار نشود
.
رفتی؟
دیگر پشت سرت را نگاه نکن
اجازه نداری حتی به خاطراتمان بیاندیشی...
برو... جوری که گرد پایت هم نپاشد
.
حال و روز این روزهایم چقدر ابری است
کاش باران ببارد... خاطره هایم خیسشان بهتر است
.
کاش نمی دیدمت!
با آن نگاه میخکوب لعنتی ات
با آن پوزخند ... همان پوزخند جذاب...
.
تا شب با خود کلنجار رفتم که...
با دیدنت هیچ حالی نشدم
شب که شد... غرور؟ نقش بر آب
تلقین؟ کوبیده بر دیوار
.
حال و روز این روزها...
مثل شبهای زمستانی است
پتو می چسبد... بدون تو!
.
رفتی؟
مثل همان ها که رفتند؟
برو!
اگر ماندنی بودی... نمی رفتی
سهم تو از من... یک دنیا دلتنگی بعد از من
یکی دو ساعت پشیمانی - در مورد تو شاید ماه ها بعد-
و کلی فهمیدن...
زمانی که شاید دیر باشد
.
حال و روز این روزهای من...
قدری مه گرفته...
و من شدم... عاشق پشت دیوار نم کرده
وقتی رفتی... باران بارید... دیدی؟
نه!
تو با عینک خودخواهی ات چه چیزی جز چشمان خودت را می بینی؟
.
آه!
گفتند نگو خسته ام...
.
دلی تنها درون سینه دارم... و بغضی دائم و دیرینه دارم
