چقدر تنها ماندم...
چه قدر تنها ماندم...
همه هستند..اما انگار هیچکس حقیقی نیست
همه عروسکان بی اراده اند...
هیچکس از آن ِ خودش نیست...
درگیر بود و نبودند... درگیر خوب و بد...درگیر باید و شاید!
هیچکس صرفاً احساس نیست...دل نیست
دیگر هیچکس روزگار نیست... همه روزمرگی شدند!
از اتفاق می ترسند...انگار!
فال قهوه دوست دارند... فال حافظ... فال تاروت... استخاره
هرچه باشد مهم نیست...مهم دیدن آینده ای دروغین است
مهم دانستن فرداست...
مهم اعتقادات مسخره باری است که آنرا قسمت میخوانند...
تقدیر... و همه می ترسند از اتفاق... از پیشآمد...
فراموش کردند زندگی کردن را... می خورند و میآشامند و می خوابند!
دریغ از لذتی که در هر یک برده باشند!
خسته ام از این همه عروسک آدم نما...
خسته از همه
همه
تنهاییم را به هیچ نمیدهم... به همه
تنها ماندم...دلگیرم... خسته ام... درمانده ام
کاش زودتر بروم از این دیار تباهی ها
که آنرا دنیا میخوانند و زندگی اش را هدیه
تنهایی شرف دارد به بودن با این روزمره ها
زمانی به بودن استثنا ها اعتقاد داشتم...
حال به صفر مطلق می اندیشم...
که هیچکس استثنا نیست...
من هم صفرم... صفر مطلق... در بینهایت زندگی
کاش یاری ام کنی... خسته ام از این دوست خوب بودن ها
خسته ام از این که برای همه دوست خوب باشم
و خود تنها بمانم
دریغ...
دریغ...
دریغ...
تنها طعمی بود که در طول این سالها نصیبم بود
همه دریغ کردند از من...
خسته ام...
خستگی ام مسری نیست...
طاقت بیاور دلکم... خستگی ات در میشود
شاید در جایی دور از این مسخره ها
شاید در دنیایی دیگر...
اه....لعنتی
برای تنهایی ام هم باید چیزی بپردازم؟؟؟؟؟؟؟؟
