آرام از کنارم گذشت...
غُبار رفتنش بر شانه ام نشست...
هرچه تکاندمش... نشُد!
.
آهسته در گوشم نجوا کرد...
-دلم کمی مَرگ می خواهد-
فقط کمی؟ هه!
چشمش خیس شُد...
زمزمه کرد:
-احساس بیهوده گی دارم!-
بیهودگی درست است بیسواد! هه!
به یکباره چنان نگاهی کرد به من...
که...
از معنا لرزیدم... ببخش... نفهمیدم!
غُصه داشت... نفهمیدم!
بُغض داشت... نفهمیدم!
سر به زیر انداخت... مثل همیشه و هنوز... دست توی جیب شلوارش...
سلانه سلانه رفت...
- نرو! برگرد... بمان... هنوز زمانش نرسیده!
ایستاد... خندیدم!
نشست... سُکوت کردم!
همانجا دراز کشید... دستانش را به راستای بدنش قرار داد
...ترسیدم!
آهسته گفت:
- بدون من چه می کنی؟
خواستم فریاد کنم: بدون تو وُجودم بی معناست!
اما گفتم: زندگی!
آخرین نفسش را که در سینه حبس کرد... آرام گرفت
من ماندم و زندگی!
بدون او... بدون روح... بدون احساس...
و سالهاست که از زخم ها نمی دردم... از کینه ها نمی رنجم...
از محبت ها هم... نمی خندم...
احساس بیهودگی می کنم... نه! احساس بیهوده گی می کنم!
مرگ بر من! مرگ بر زندگی!
