پارسال همین روزا بود... محرم بود... زمستون بود...
پارسال همین موقع ها بود که دلم قندیل بست... هه!
شب تاسوعا... مثل امشب...
آتیش به پا شد... داد و هوارشون براه بود...
فریادشون دلمو می لرزوند... منم داد میزدم... فریاد می کشیدم...
شکسته بودنم... هرچی غرور و شخصیت داشتم زیر پاهاشون خورد کرده بودن...
چیزی برام نذاشته بودن جز همون فریادهایی که بی وقفه نعره میزدم و باهاش بغضمو نگه میداشتم
طفلی چه تنها بود دلما...هه!
از خونه زدم بیرون... هروقت کسی بهم احتیاج داشت من بودم واسه دلگرمیش... اما اونشب هیچکی نیومد بپرسه مرضی خرت به چند؟
زدم بیرون... تنها... شام نخورده... ساعت ٩ بود...شب تاسوعا! همه جا پر بود از شور حسین...
من اما... دلم خون بود از بی عدالتیه هم خون هام...
همه دنبال غذای نذری بودن...من دنبال چی؟ هیچی! زنگ زدم به یه دوست... تنها کسی بود که تنها بود... اومد دنبالم... تا نشستم تو ماشین زدم زیر گریه... های های گریه می کردم... عین بچه ها نفسم می گرفت...هه!
کی اهمیت داد که اونشب من کجا رفتم... کی اهمیت داد که من اونشب کجا موندم...
کاش مثل خیلی های دیگه همه چیمو به باد می دادم تا الان سنگینیه این غصه رو دلم فشار نیاره...
اونشب گذشت...خونه ی دوستم...مهمون داشت...خواهراش... خوب یادمه صبح زود بلندشدم از خونه زدم بیرون...صبحونه نخوردم گفتم روزه ام... کی اهمیت میداد...
پیاده گز کردم و رفتم... همه جا شلوغ بود... یه عده می خندیدن...یه عده سینه می زدن... چند تایی کنار خیابون وایساده بودن و سیگار می کشیدن... منم دستام تو جیب شلوارم و آروم و سر به زیر داشتم می رفتم... هوا سرد بود... همه داشتن از مطلومیت حسین می خوندن اما هیچکس به معنای واقعی مظلومیت و نچشیده بود! همه ظالم بودن...
روزه بودم... تا عصر شب عاشورا... دیگه پاهام نا نداشت... رفتم سمت خونه... اونجایی که همیشه دلم توش خون بوده... رسیدم... نه سلامی! نه علیکی! نه حرفی! کجا بودی؟ چیزی خوردی؟ سردت نیست؟ چرا چشمات پف کرده؟ هیچکی نپرسید!
تنها بودم... مثل همیشه!
هه هه! کی اهمیت میده به این حرفا!
