غربت خانه ام از اشک خدا سردتر است
و طنین نفس از حوصله ام تنگ تر...
لحن ترد لبهایم... در سکوت تپش پنجره ها
بوسه ای را به همه می بازد...
به همان ها که مرا یک شبه ترکم کردند
خلوت گرم مرا...یک شبه پرپر کردند...
آری!
غربت خانه من... سخت پریشان شده از تنهایی
نه کسی هست که سردی کُندم... و نه حتی دردیست!
خانه ام متروک است... هیچکس نیست...نبود
هیچکس خستگی اش را... در کنج دیواره های این خرابه...تازه نکرد
حتی هیچ پرنده ای... بر بام ریخته ام... پرواز نکرد
آه.... خسته ام!
غربتم آنقدر غریب است... که خدا واماندست
همه اینها به درک... دلم از این گرفته
چرا؟
تکه ابر بالای سرم...حس باریدن ندارد؟
نکند...
.
نکند خدا هم از علاج من درماندست؟؟؟
