
من میروم بدونِ تو تا مرزهای پوچ
چیزی نمانده تا برسد روزهای کوچ
.
من میروم اما نمی لغزد دو پای من
گویی که مانده در نگهت ردپای من
.
گفتم که دوست دارمت انکار کردی ام
حتی مرا به نبودن اجبار کردی ام
.
این دل تورا به رفتنم درگیر میکند
یک جرعه بغض ازتو مرا هم پیر میکند
.
حالی که مهربان شدی من اخم میکنم
بی تو فقط دارم دلم را زخم میکنم
.
رفتم مگو پشت سرم او وفا نداشت
یا لااقل بگو که جفا هم روا نداشت
.
می خوانمت به خویش در این باقی زمان
رفتم... ولی جا مانده ام در خاطراتمان!
کلمه:مرضیه
