و عشق صدای پای فاصله هاست


هر کودکی با این پیام به دنیا می آید... که خداوند هنوز از انسان نا امید نیست


نویسنده : مرضیه صادقی کیا ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ خرداد ۱۳۸٩

 

 

دیر یا زود...

باید می رفتی

.

و من می ماندم و...

رختخواب غرقه در خون...

و زخم عفونت آن شب

جراحتی از دلبستگی...

دل نه...

گیلاس خونابه!

.

باید می رفتی

و می دانم... می دانستم

که رفتنت!

خیانت آغوشت نبود...

.

هنوز خاطره ی آن شبها را داری؟

.

دیر یا زود...

من باید بدنم را به خاک می سپردم

بدنی که نبود دیگر... به اصطلاح! باکره

.

دیر نه!

که خیلی زود...

موعد رفتنت رسید...

.

حالا چه کنم

با پیچک این تن!

که جز تو... به دور تنی دیگر نمی پیچید!

چه کنم

با گُر گُر این تن؟

.

چرا

فکر کردی...

که نبودت را پیک های مشروب پر تواند کرد؟

.

دیر نه... که زود!

فکر مضحک رفتنت

دیوانه ام کرد...