
چه بی پروا بودم...
آن شب...
مستی ام را به خاطر داری؟
بی رویا... بی ترس... بی آنکه گریختن بلد باشم
مستی های آن شبهایم را...
به هیچ نمی فروشم... حتی به همه
حتی به تو!
گرم بود... نه! آتش بود در جانم...
شعله هایش تا امروز پوستم را می سوزاند
رنگ تیله ای چشمانت
روشنتر از هروقت... از همیشه
نابود می شدم... کم کم
و سقوطم حسی جز لذت نداشت
زیبا بودم... اندامم زیبا بود
طفلی در میان بازوانت... زیبا شد... برهنگی!
نترسیدم... شرمم نیامد... آرامش قبل از تولد را داشتم
آری... بعد از هر بار برهنگی در برابرت... حس دوباره و چندباره متولد شدن را داشتم
خندیدم... به خودم... به تو!
و میدانستم که هربار رفتنت... ویرانی حس حوا یی ام می بود!
آری...
لذتِ من...
صاحب مطلق این تن...
هیچ دانستی؟ که بعد از رفتنت...
دیگر
هیچگاه...
متولد نشدم!!!!
.
.
.
خائن...!
برگرد! در حال پیر شدن ام...
