لذت بیدار ماندن در شب... نگاه کردن به تاریکی های کوچه ی خلوت...
مستی آنهایی که در خواب... لذت بی خبری شان را سخت به خود می فشارند...
صدای تیک تیک عقربه های ساعت... و نزدیک شدن به سحر...
بی دلیل نیست که بیداری این ساعات شب سخت است...
.
.
شاید سخت باشد... اما من می نشینم... بانتظار صبح...
با تمام دلگیری ام از این دنیا... و موجودات آدم نما...
آری سخت است اگر به جان فهمیده باشی...
که بیداری...
بانتظار صبح نشستن در ظلمت و بی کسی شب...
گرچه طاقت فرسا باشد...
اما زیباست...
برای من...
که می دانم بعد از این شب سیاه... بزودی خورشید من طلوع می کند...
و لحظه ی طلوع...
آغاز تولد من است... شروعی دوباره...
شروعی دوباره برای دیرتر رسیدن به شب... و سیاهی...
