و عشق صدای پای فاصله هاست


هر کودکی با این پیام به دنیا می آید... که خداوند هنوز از انسان نا امید نیست


نویسنده : مرضیه صادقی کیا ; ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٩

خدا بود و دیگر هیچ...

یاد دوران کودکی بخیر... با آنکه هیچکس برایم ترانه ای نخواند...

ترانه ای بود... داستانی بود... که با این جمله آغاز میشد...

"یکی بود، یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود!"

یاد بازی های شیرین کودکی بخیر... هرچند نه عروسکی بود... نه آرزویی...

شادی بازی با آب و خاک بود... و انتظار ساعت رهایی از خانه...

حتی می توان یاد دوران مدرسه را بخیر داشت... اگرچه بازی کردن منع شد!!!

و دلخوشیمان خلاصه شد در تقسیم خوراکی ها... و آزادی راه مدرسه تا خانه...

.

گذشت...گذشت... و چقدر زود گذشت...

دیگر نه نوشتن انشاء حرفهای دل بود... نه جمع و منهای اعداد مطابق با حقیقت...

بازی هایمان از آب و خاک... شد آزمایش های علوم و شیمی...

دخل و خرج معنای غریب جذر و رادیکال بود...

احتیاجات معادله ی پر مجهول التماس بود...

گرمای خانه نیازمند گازوئیل شد...

خنده و شوخی مان خلاصه شد در یک چهار دیواری اجباری...

شوق خندیدن را از حس تلخ گریه فهمیدم... و مهربانی را از گستاخی و زورگویی یاد گرفتم... تلاش کردن را نه از روی تشویق که از ترس و اجبار شروع کردم... حمایت را از بی تکیه گاهی او...

و حالا سالهاست که با این مفاهیم سرد همبسترم...

تمام شد... هرچه بود تا به امروز بود... تجربه ها قدرتشان را به رخم کشیدند...

حالا براحتی می توانم حس چیزی را داشته باشم که نیستم...

حالا انتظار وقوع هر حادثه ای را در هر لحظه از زندگی دارم...

و نمی ترسم... و نمی گریم...

احوالم شبیه هیچکس نیست... نه می خندم... نه می گریم... نه آزادم و نه اسیر...

تنها برای دیگرانم... که بخندند... آرام بگیرند... عاشق باشند... و گاهی تکیه کنند!

همه ی زندگی ام خلاصه است در نوشتن و کشیدن...

و خدا هست... و دیگر هیچ!

.

.

.

.