و عشق صدای پای فاصله هاست


هر کودکی با این پیام به دنیا می آید... که خداوند هنوز از انسان نا امید نیست


نویسنده : مرضیه صادقی کیا ; ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٩

سلام نازنین بی وفا...

شنیدم دیگر یادی از ما نمی کنی...

به فکر افتادم تا بنویسم... مبادا فراموشم شوی...

ما که بی وفا نبودیم...

رفتی... اما...

سفرت بی خطر باد...

راهی سخت و دشوار در پیش است...

کوله بارت را خوب بستند؟

مبادا سرما تنت را بلرزاند...

توشه ای هم بردار... تا نان نبودنم گلویت را نسوزاند...

عاشقت بودم... یادت هست؟

بوی عطر یاس را بخاطر داری...  آن همه شوق و اشتیاق را

آن بهانه های گاه و بیگاه را...

بهانه ای برایت دارم... ب برای بودنت...

چقدر همه افسوس دوستی مان را داشتند...

و چه حسادت هایی که نثار راهمان کردند

گناه ما عاشقی بود...

تو چرا سوختی نازنین

تو چرا با ب بهانه ی من بیراه رفتی...

اینبار برایت بابونه می آورم... برای بودنت

سفر کردی که از این دیار دور باشی یا از من؟

سفرت بی خطر باد...

من که به بودن با تو راضی بودم...

چه در سفر باشی... چه در خانه ی من...

باش...

پس... آخرین تحفه ام... بوسه ای بگذار باشد...

ب برای بی قراری هایت...

نازنینم... آرام بخواب... ب بوسه... ب باران... ب بوی یاس... ب بهار... ب جدایی...

آری بهار اینبار فصل جدایی ها بود...