و عشق صدای پای فاصله هاست


هر کودکی با این پیام به دنیا می آید... که خداوند هنوز از انسان نا امید نیست


نویسنده : مرضیه صادقی کیا ; ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٩

چه روزگار مزخرفیه... آخه یکی نیست بگه این هوا چیه؟

نه بارونیه که آدم حال کنه... نه ابریه که فاز غم بگیری... نه آفتابیه که بتمرگی تو خونه و سفارشات و که گر و گر ریخته سرت و انجام بدی...

فقط آدم و حالی به حالیی می کنه این هوا...

خدام با ما شوخیش گرفته...

دیروز یه نفر و دیدی که خیلی باهاش حال می کنی...

یه غریبه رو حتی... که خیلی رو راسته... باهاش راحتی...

و یه ادمه به اصطللاح آشنا که تازه فهمیدی چه خریه...

به کجای این دنیای لعنتی و آدماش باید اعتماد کرد آخه...

وقتی هم که پول تو جیبت نیست شکر خدا فکرت همه جا میره الا اون جایی که باید...

درسمون هم که تموم شد... حالا شدیم مث خیلی های دیگه حیرون و سردرگم...

کار هم که قربونش برم م________________اه ... اوووووف فت و فراوون....

آره بابا خستگی من از کاره... معلوم نیست؟؟

ای بابا... دلمون و خوش به چی کنیم آخه... به دوست پسر؟ به مانی؟ به گردش و تفریح؟ به آینده ای که نداریم؟ به دلی که خوش نیست؟ به قلیونی که دود می کنیم و ریه هامون و به فاک میدیم؟ یا به این سیگار لعنتی که یکیش کمه، دوتاش فازه، سه تاش اعتیاد؟ به چی؟
به اون خدایی که ساختن گذاشتن بالا سرمون و میگن دولا سه لا شین جلوش؟

با چی سرمون و گرم کنیم؟ بااین چک کردن هر روزه ی ایمیل ها؟ یا آرشیو درست کردن انواع فیلم خارجی و یا شاید یا این برنامه های قشنگ فشنگ سیمای ایران؟

بابا جون بچم هر چیزی هم حدی داره... دِ خجالت بکشین...

 

اِهه... ای بابا....

تموم شد....

می تونین برین...

من که تخلیه شدم شما چطور؟‌:دی