با تمام بی پناهی ها هنوز از یک کسی دلگیر دلگیرم
مرا عاشق نمی داند و من با حس خود درگیر درگیرم
.
و من با این همه تنهایی از برگشتنش بیزار بیزارم
و می دانم که او در خواب نسیان است و من بیدار بیدارم
.
با همه هوشیاری ام دیدم که او مست می و زنهاست
ندانستم چرا؟ او هم نداند تا چه حد ویران ویرانم
.
مرا شیرین نخواند اما خودش فرهاد هر بیگانه ای میشد
و من از هر چه افسانه است دگر بیزار بیزارم...
شعر:مرضیه!
