از روزی که ديدمت ...
از لحظه ای که زبان به سخن گشودی ...
از هنگامی که چشم در چشمانت دوختم ...
هميشه و هميشه آرزو داشتم ...
حتی برای يک لحظه کوتاه آن دستان هنرمندت را در دستانم بگيرم
و ترانه هايی را که تا به حال آموخته ام برايت نجوا کنم ...
برای دقايقی ناچيز در آغوشت گيرم
و از وجود مهربان و خواستنی ات مطمئن شوم ...
يا فقط برای يکبار سر بر شانه های مردانه و استوارت بگذارم
و از سختی های سفرم بگويم ... و بگريم ... !
از تحمل زخم زبانها ...
دشواری های انتظاری مبهم ...
هجوم افکار پوچ و خسته کننده ...
شب بيداری ها ... !!!
و گريه های بی انتهايم ...
بگويم و بگريم ...!!!
می خواهم در حلقه دستانت جا بگيرم تا تمامی اينها را فراموش کنم ...
واز نو متولد شوم ... !
می خواهم پا به پايت بيايم ...
و شانه به شانه ات بار سنگين سختی ها را بر دوش کشم ...
تنها اگر تو بخواهی ... !
