و عشق صدای پای فاصله هاست


هر کودکی با این پیام به دنیا می آید... که خداوند هنوز از انسان نا امید نیست


نویسنده : مرضیه صادقی کیا ; ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸۸

صورتِ خسته... نگران و بی آرامش و مریض

که قایم شده بود زیرِ آرایشِ غلیظ

.

زخمی از خاطراتِ تلخِ دیروز

چشم می دوخت به خیابونِ سردِ بی روح

.

با تحملِ سنگینیِ نگاهِ آدما

ادامه میداد او به راهِ نا تمام

.

و اولین بار برای آخرین راه

هه... بهتره بگم که آخرین چاه

.

تنها و دل تو فکر و با تعجب

دنبالِ چی بود پول یا توجه؟!

.

تو روزگاری که هرکسی دنبالِ آشناست

دخترک می گرده پیِ یه فردِ ناشناس

.

که از اون غریبه ها یه عده ماییم

آروم اشاره زد که شیشه تو بده پایین

.

فقط می تونیم امشب و با تو باشیم و بس!

اینو گفت و نشست و در ماشین و بست...

.

پسر میخواست سر صحبت و باز کنه زود

تیکه می انداخت و منتظرِ واکنش بود

.

ولی دخترک صداشو نمیشنید...

تو دنیایی بود که به سادگی نمیشه دید

.

دیدی که بعضی وقتا بغضی تو گلوته...

نمیخوای گریه کنی جلو کسی که پهلوته

.

هی... امان از این زمان

زمانی که دیگه برد توان از این زبان

.

بی همراه و بیهوده رهسپارِ این راهِ بی نور و همصدا

سپرده خود رو به دست باد... اسیرِ زندونِ لحظه ها

تو دلش دردایِ بی کران... خسته از حرفهایِ دیگران

اسیرِ مردایِ بی مرام و اشک می بارد با آن...

.

پسر گفت لعنت به این بختِ بد

خونه ما میمونه واسه یه وقتِ بعد

.

سعی نکن با سکوتت زیرِ پوستم بری

اگه پایه ای میتونیم خونه دوستم بریم

.

خب حاضری با دو نفر باشی یا نه...؟

معلومه که رفتارِ دخترک ناشیانه ست!

.

سوال تکرار شد حاضری باشی یا نه؟؟؟

و دختر به فکرِ یک شب و یک آشیانه ست

.

گفت بریم من که همه چی رو از دم باختم!

گناهش پای اونا که منو پس انداختن...

.

عصبانی از خاطراتِ خاموشِ قدیمه

پیِ محبت می گرده تویِ آغوشِ غریبه

.

تو خونه ای رشد کرد که عشق نبود

جای عشق... فحش و مشت و زیر چشم کبود!

.

پدری که جلو مشکلات مختلف ضعیفه

فقط زورش می رسه به دختر ظریفش

.

با خودش گفت پشتم به کیا  قرصه؟؟؟

خانواده ام؟...  اونارو خدا بیامرزه!!!

.

اون موقع کی بود احترام به حرفاش بذاره!؟

حالا مجبوره که تنش رو به حراج بذاره...

.

ببین تو این قصه هارو می شنوی و میری

بعد چند بار شنیدن ازش میگذری و سیری

.

ممنون از اونی که به دیگری صدامو پاس داد

بگذریم بریم سراغِ ادامه داستانی

.

که امروز نوشتنش رو مودِ من بود

این یه دردیه که به خیلی ها بوده مربوط

.

کوهِ غم بود ولی یه نورِ انبوه

پشتِ کوهه واسه نا امیدی زوده هنوز...

.

کاری ندارم به این که کارش خلاف شرعه

ولی واسه رابطه ها اول علاقه شرطه!!!

.

وگرنه یه روحه که روی جسمی سواره

چطور تو آغوشی بره وقتی حسی نداره...؟

.

تو این روزگار دردناک و سیاه بی شرم!

ای کاش بگه نگه دار من پیاده میشم!

.

راه برای ادامه دادن... زیاده بی شک!

ای کاش بگه نگه دار من پیاده میشم !