
من که می دانم شب هجرانت آخر می رسد
این همه شک تو ام فردا به باور می رسد...
.
من که می بینم کلاغ قصه مان ترسیده است
ترس او یک شب ازین شبها به آخر می رسد
.
من که می فهمم نگاهت از چه رو طوفانی است
مژده ای دادی که طوفانت به آخر می رسد...
.
من که دستم را به بدین حلقه گرفتار آمدم
تو چنان گویی که این زندان به آخر می رسد...
.
من که می دانم به فکر رفتنی بی همسفر
همسفر اما شبی کارم به آخر می رسد...
.
شعر: مرضیه صادقی کیا
