بر دوش من نهاده سر مهر و می سرود ...
غمگين ترانه ای ز فسون های زندگی ...
می خواندم از نگاه پشيمان و سرد او ...
جانسوز قصه ای ز جنونهای زندگی ...
پوزش کنان به جانب من بازگشته بود ...
(( کای يار رنجيده دگر با وفا شدم ...
از من به دل مگير گذشت آن گذشتها
رفت آن زمان که از تو زمانی جدا شدم ...
همچون کبوتری که گريزد ز آشيان ...
چندی به بام غير نشيمن گزيده ام ...
اما به غير رنج فراوان نبرده ام ...
اما به غير دانه حسرت نچيده ام ...! ))
ديدم اگر برانمش از خويش با خروش ...
اين از طبيعت من دل بردبار نيست ...
ديدم اگر نديده بگيرم گناه او ...
با طبع شاعرانه من سازگار نيست ...
ديدم اگر به شکوه بر آرم زبان دل ...
در فرصتی که هست نگنجد شکايتم ...
ديدم اگر گله ز سيه بختيم کنم ...
باور نمی کند دل سنگش حکايتم ...
اشک از رخش ستردم و با بوسه گفتمش ...
بنشين کنار من دمی ای بی وفای من ...
جای ستيزه نيست وگر رفت غفلتی ...
جرم از منست و از دل زود آشنای من !!!
