و عشق صدای پای فاصله هاست


هر کودکی با این پیام به دنیا می آید... که خداوند هنوز از انسان نا امید نیست


نویسنده : مرضیه صادقی کیا ; ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸۸

چه  تکراری ست این روزها... این دقایق...

نه گرمای هوا نوشتنی ست... نه شادی عشاق...

دیگر نه خبری از خطوط زندگی روی چهره هست... نه از اشک های بی عبور...

قاصدک هایم خسته اند... هرچه فوتشان می کنم غیرتی ندارند...

قلم همیشگی ام بازپس زده ست... دیوار نیز هم....

چقدر همه چیز بی هویت شده... همه از تکرار وامانده اند...

...

حتی حشره ی مزاحمی که هرشب مرا به باد تمسخر می گرفت هم...

آسمان رنگ هر روز است... شب نیز...

چندوقتی می شود که شب پیمایی با دیوانگان را کنار تاقچه نهادم...

و از گردگیری آواز شبانه ی همسایه مان وحشت دارم...

غول چراغ جادو را به زنجیر بسته ام...

پری آرزوهایم را نیز...

شعرهایم زانو زده اند... گرسنه اند بی شک...

با این زندگی بی هویت... چگونه به استقبال آنچه میخواهی بروم...

و نوایی دیگر می نالد... تولدت مبارک...

و باز تکرار و باز جاده و باز اقاقی های بی رنگ...

برای رفتن محیا نیستم... نگران کودکانم هستم...

باشد که چند صباحی دیگر این تکرار ها را در معده ام بگنجانم...

تا آن روز که این روزم روز رفتن باشد...