سلام بهونه ی قشنگ من برای زندگی...
آره... بازم منم...همون...
بیخیال هرچی که هست و میگذره... اصلاً به من و تو چه که چی میگذره...
من و تو رو چه به عشق و عاشقی... تو برو با عشق تنهاییت...من بمونم و دیوونگیم...
خواستم ادای عاشقا رو در بیارم... غلط کردم به خدا...
روزگار وفق مرادمون نبود... نه من و تو آدم راهش نبودیم...
حتی آدم نبودیم... که تو راه باشیم یا بیراه...
هرچی دلت خواست گفتی... گفتی و یه تف تو صورتش انداختی و رفتی...
به اون جای این زندگی لعنتی...
د آخه اگه رفتنت آرزوم نبود که زیر بار حرفات نمی رفتم...
فکر کردی کنفم کردی و آره رفتی... هه هه
پس گریه های شب بعدیت چی بود لعنتی؟؟
به درک که باهات بهترین روزامو گذروندم... به درک که دوست داشتم و...
اصلا به توچه که کی دوست داشته... واسه چی داری اینارو می خونی؟
اصلا تقصیر من بود که...
هرکی ندونه تو که میدونی...
تویی که هرجا بودم و نبودم با تو بودم... تویی که عادتم دادی به...
مگه نگفتی تا همیشه مال منی... مگه اون روز چشمای پر از اشکت و به من که فرار می کردم از نگاهات مستقیم ندوختی و نگفتی...
مگه فشارم ندادی تو بغلت که احساس کنی مال توام... چی شده حالا؟
مگه هرچی دوس داشتی بارم نکردی... واسه چی وایسادی...
برو دیگه... برو... جوری برو که دیگه حتی خط بودی عطرت هم نیاد...
وایسا... سگ لعنتی ات و هم با خودت ببر... با اینکه با هزار جور تا مایع شستمش هنوزم بوی عطرت و میده لعنتی...
د بجنب دیگه...قدمهات و بلند تر بردار... مگه مث قدم زدنات با منه که پاهات و آروم و لنگون برمیداری... اصلا به من چه... من از این به بعد قدمهام و جوری برمیدارم که شبیه هیچکی نباشه...
راستی...یه چیزی جا گذاشتی...
بطری مشروبت و میگم...من که گفته بودم بعد اون شب دیگه لب بهش نمیزنم... ولی چه خوب که یادت رفت ببریش...آخه الان بهش احتیاج دارم...الان که دارم از بوی عطرت خفه میشم لازم دارم... همونیه که خون خودت توش بود دیگه...
مممم.... خیلی فاز میده... بیشتر از اون روز که باهات بودم... بوی تند و گندش داره خفم میکنه...ولی گلوم حال میکنه...معده ام میسوزه... اصلا به تو چه... به من چه...
فقط یه زندگیه دیگه مونده...
این یکی و هم بگذرونم می میرم... دیگه واسه همیشه وجودم از رو زمین پاک میشه... فقط تابلوی من میمونه...رو دیوار اتاقت...
چیه؟ نکنه فکر کردی فقط تویی که ازم خاطره داری؟؟ نه خیلیا ازم خاطره دارن...خیلیا دوسم دارن... خیلیا که اگه جای تو بودن شاید... حال من بهتر بود...
اصلا به توچه که کیا بودن... مگه من میدونستم اون عوضی تو زندگیه توئه...
بهتره اسم مال تورو نذاریم زندگی... تو یه فیلمنامه بودی... که خودم نوشتمت...
شبا فکر میکردم که فرداتو چطوری بنویسم... تورو من ساختم...نگاه های لعنتی تورو از روز اول من نوشتم... آخرشم می دونستم... فقط خودمو گول میزدم که بازیم طبیعی تر شه... یه بازیه دیگه...
بازی تموم شد...
یه زندگی دیگه... تموم شد...
حالا با این دفتر خاطراتی که پر از خطای افقی و پر نشده ست چیکا کنم...
دارم فکر می کنم...
فیلمنامه بعدی چی باشه... که همیشگی باشه...
؟!
راستی یه سوال...؟ چرا رفتی؟
