چقدر زود همه چيز تمام شد ... چقدر ساده و راحت دل بستيم ... و چه آسان دل كنديم ...
مانند بازيهاي كودكي مان بود ... كه خيلي زود تمام مي شد و هر كس بسويي مي رفت ...
تمامي زمزمه هاي عاشقانه را آموختيم ... زبان نگاه را فهميديم ... افسوس كه نه كلمه اي از آن زمزمه ها را درك كرديم ... و نه به نگاه هايمان عمل ...
حالا هيچ يك از ما نمي داند بر ديگري چه مي گذرد ...
هيچ كدام نمي دانيم كه آن نگاه هاي دلفريب و زيبا ... حال ميهمان كدام چشم است ... و كلمات دلنشين عشقمان در گوش چه كسي طنين مي اندازد ...
من تنها هستم ... او را نمي دانم ... شايد همان گونه كه در زمان تنهايي من با انگشتان نوازش گرش موهايم را بازي مي داد ... همان گونه كه در زمان بي قراري هايم ، در آغوشم مي كشيد و سر تا پايم را غرق بوسه مي كرد ... و يا زماني كه اشك دلتنگي ام را بر روي شانه هاي قوي و مردانه اش سرازير مي كردم ... حالا ... شايد شانه هايش از اشكهاي ديگري تر باشد ... و در آغوشش ديگري خفته باشد ... و موهاي يار ديگري زير دستان هنرمند و خواستني اش لغزيده باشد ...
شايد او هم تنها باشد ... شايد او هم فكر مي كند ، لبان خسته و بي رمقم بر دستان عاشقي ديگر بوسه مي زند ... و يا شايد فكر مي كند نسيم نفسهايم گرمي بخش قلبي ديگر است ... و دستانم نوازش گر چهره اي ديگر ...
اما ... مگر من مي توانم اينگونه باشم ؟ مگر تكيه گاه هميشگي من كسي غير از او مي تواند باشد ؟
نه ... هرگز ... به انتظارش خواهم نشست ... تا هنگامه اي كه بيايد و مرا با خود همراه سازد ... آري ... به انتظارش خواهم نشست ...
( باور نكنيدها ! همش ساخته ذهن بي حياي منه ! )
