و عشق صدای پای فاصله هاست


هر کودکی با این پیام به دنیا می آید... که خداوند هنوز از انسان نا امید نیست


نویسنده : مرضیه صادقی کیا ; ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٠

اینجاست انتهای دلم، مرز بی حواس

من رد شدم از آن همه تردیدها، یواش!

.

فقط چند روز دیگر تا روز موعود باقیست... باور نمیکنم!

دلم برای دلتنگی هایم تنگ میشود...

دلم برای خامی هایم تنگ میشود...

دلم حتی برای جای خالیه انگشتر بروی انگشتم تنگ میشود...

دلم... دلم... دلم!

تا بحال هرچه بوده دل بوده و دل...

دلم برای گریه تنگ میشود حتی!

خدایم... ای پناه لحظه هایم... تا آخرین نفس صدایت میزنم... بشنو صدایم!

نگهدارمان باش...

این عشق را کم که نه... کم کم خروشان کنش...

توانم بده تا در مقابل سختی ها بردبار... در برابر بی طاقتی ها صبور...

و در برابر عشقم استوارترین باشم...

24 آبانماه 1390... روز عید غدیر خم... تولدم... چه روز میمونی...

ازدواج شبیه هیچیک از احساسات غریب دوران جوانی نیست...

باور کنین! خودش محبته! عشقه!

.

باشد که مطلب بعدی از روزهای خوش متاهلی باشد و بس ...

سپاس









نویسنده : مرضیه صادقی کیا ; ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ آبان ۱۳٩٠

باز هم تب کرده ام ... مستم...

باز می لرزد... دلم، دستم...

باز گویی در جهان دیگری هستم!

.

من که اینجا یه کوه غصه دارم با کلی مِه که جلوشو گرفتن، شمارو نمیدونم!

من صبح وقتی از ماشین پیاده شدم قطره های بارون گوله گوله رو سرم ریخت و یادم آورد که این روزا چقدر گریه دارم و اشک ندارم!

من امروز یه نگاه خشک و پاییزی دارم که به ساعت زل زده تا شب بیاد و بتونه توی تاریکی خودشو غرق کنه، شمارو نمیدونم!

من الان یه عالمه فکر تو سرم دارم که نمیدونم به کدومش فکر کنم!

یه کوه مِه گرفته... یه عالمه قطره های بارون... یه نفس سرد و یه نگاه خشک... کلی اشک نرسیده و یه بغض گلوگیر... میدونی چی کم دارم؟

شونه هاتو... با یه آهنگ!

هوای خانه چه دلگیییییییر می شود گاهی...

از این زمانه دلم سییییییر می شود گاهی...