و عشق صدای پای فاصله هاست


هر کودکی با این پیام به دنیا می آید... که خداوند هنوز از انسان نا امید نیست


نویسنده : مرضیه صادقی کیا ; ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٠

بذار یه کم فکر کنم... یه خونه کوچیک تو یه کوچه ی تنگ... با یه در که باید هولش میدادی تا باز شه... با پله هایی تنگ تر که فقط یه نفر میشد ازش رد شه. وارد خونه که میشدم همیشه اولین چیزی که می دیدم یه میز کوچیک وسط حال با یه سری کاناپه دورش بود. روی میزم طبق قانون اینجور خونه ها شیشه های خالی ودکا و عرق... بیشتر عرق. با یه زیر سیگاری که تا خنتاق پر از ته سیگار بود. camel، marlbro، و این اواخر کنت... اما من عاشق اون پیپ بودم که با دم و دستگاهش روی میز ولو بود و آماده ی  دادن کام های سنگین... بالاخره اومد... اکثرا وقتی میرفتم تو خونه چند ثانیه بعد خودش میومد... اول از همه لباسم و عوض می کردم. شلوارک های خودش...هه! چه خبر؟ هیچی. بگو. حرف بزن. من تو اون حال و هوا که عاشقش بودم غرق میشدم و حرفاش میرفت تو مغزم. عاشق حرف زدنش بودم. مثل سرمای اون منطقه تا ته مغز استخونم می سوخت و من دم نمیزدم... دوست داشتم. همه چیز اون خونه لعنتی و دوس داشتم. همه اخلاقای اون مرد رو... مشروب می خوای؟ هه.... پرسیدن داره؟ میاره و دو پیک می ریزه... به سلامتیه خودش و هرچی که شادش می کنه. بعد سیگار و آغوشش... از قصد می رفتم کنارش ولو می شدم. با موهام بازی می کنه... مسخ میشم... اه....لعنتی...مهمون رسید براش... همیشه همین بوده... یا مهمون داشته یا دوستاش پیشش بودن. یه کم گیتار و آواز و...نگاه من! به اون. تو چشمام نگاه میکرد و خیلی با ادا شروع می کرد همراهی و هم آوازی. ساعت نزدیک رفتنم میشد بدم میومد. زندگی من اونجا بود...پیش اون! تو همه جای اون خونه خاطره داشتم... حال.اتاق خواب. استویو. هه...آشپزخونه! حمام... هه! روز آخر رو هم یادم نمیره... خودم داشتم کمک می کردم که خونه رو جمع کنه و تحویل بده... چقدر سخت بود میخ های دیوارش و کندن... انگار داشتم یکی یکی میخ هارو از تو دل یخ زدم بیرون می کشیدم...!

بقیه شو خوب یادمه... رفت... دیگه نه خاطره ای... نه سوزی...نه آهنگ زنده. نه ورق. نه عرق. نه پیپ. نه چشمای بی تفاوتش. حالا هر چی هست گرماست و آهنگ های ضبط شده و سیگار وینستون و ودکا و ویسکی... مرده شور هرچی باکلاسیه ببرن... من عاشق همون خونه و همون آدم بودم... هرچند که عرق معده ام و اذیت می کرد اما با اون همه چی می خوردم. با اون همه جا می رفتم. بی ترس. واااااای...خدا! چقدر خوب بود اعتماد کردن بهش... وقتی که اونم بهم اعتماد کرد.

هه...! حالا که خوب فکرامو جمع می کنم می بینم اون شبا با خاطره هام می خوابیدم و حالا با دنازپام... اون شبا تو بغل اون می خوابیدم و حالا با یه بغل ترس... ترس از فردا! بیدار میشم؟ بقیه بفهمن چطوری میشه؟ کی ناراحت میشه؟ واسه چی ناراحت میشه؟ واسه خودم یا سودی که براشون داشتم؟ کی یاد چشمام میفته؟ این دنازپام اولا زودتر نئشه ام میکرد....حالا دوتاشم رو هم نیم ساعت منو تو این حال میذاره... بعد مرگ...مرگ موقت میگن... شاید دائمی...یه روز از همین روزا...

 

 

قرارمان فصل انگور.. شراب که شدم بیا !! تو جام بیاور و من.. جان









نویسنده : مرضیه صادقی کیا ; ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٠

حال و روز این روزهایم... بهتر از تو نیست

تو غرق گناهی و درگیر توجیه...

من غرق در حرفهای نزده و... کلی توبیخ...

.

جای من اینجا نیست...

اینجا بوی تعفن گرفته... از تو... از امثال تو...

.

حال و روز این روزهای من...

طعم سرما دارد... سردم می شود گاهی

در آفتاب تن سوز ظهر گاهان...

کاش می سوزاند خاطراتت را

تا چون میخ بر لحظه هایم تکرار نشود

.

رفتی؟

دیگر پشت سرت را نگاه نکن

اجازه نداری حتی به خاطراتمان بیاندیشی...

برو... جوری که گرد پایت هم نپاشد

.

حال و روز این روزهایم چقدر ابری است

کاش باران ببارد... خاطره هایم خیسشان بهتر است

.

کاش نمی دیدمت!

با آن نگاه میخکوب لعنتی ات

با آن پوزخند ... همان پوزخند جذاب...

.

تا شب با خود کلنجار رفتم که...

با دیدنت هیچ حالی نشدم

شب که شد... غرور؟ نقش بر آب

تلقین؟ کوبیده بر دیوار

.

حال و روز این روزها...

مثل شبهای زمستانی است

پتو می چسبد... بدون تو!

.

رفتی؟

مثل همان ها که رفتند؟

برو!

اگر ماندنی بودی... نمی رفتی

سهم تو از من... یک دنیا دلتنگی بعد از من

یکی دو ساعت پشیمانی - در مورد تو شاید ماه ها بعد-

و کلی فهمیدن...

زمانی که شاید دیر باشد

.

حال و روز این روزهای من...

قدری مه گرفته...

و من شدم... عاشق پشت دیوار نم کرده

وقتی رفتی... باران بارید... دیدی؟

نه!

تو با عینک خودخواهی ات چه چیزی جز چشمان خودت را می بینی؟

.

آه!

گفتند نگو خسته ام...

.

دلی تنها درون سینه دارم... و بغضی دائم و دیرینه دارم