از خیابانهای روشن، تیرهای نیمه عریان خسته ام
از چراغ گرد سوزی که ندارد هُرم گرما خسته ام
از شلوغی، از ترافیک، از نگاه پشت شیشه
از خیابانگرد ِ هیز ِ بیشعور ِ این حوالی خسته ام
از صدای مازیار و محسن و عصار و تی ام بکس هم،
با کمال میل، باشد هرچه از نسل معاصر، خسته ام
از غروب ِ پُر نصیبم، از طلوع بی نصیب روزگارم
از صدای بانگ ساعت وقت صبح و شام تارم خسته ام
از نماز رو به قبله، تا شدن های مکرر رو به پوچ
از تمام ذکرهای بی اساس ِ نسل ِ پیشین خسته ام
من مدارا می کنم با این همه تکرار و انکار و سبب
از دو رویی، تیزبازی، از دروغ ِ گرگ پوشان خسته ام
من دلم یک شمع میخواهد بجای لامپ 100
از هرآنچه ظاهری باشد، من از ظاهر فریبان خسته ام
من کمی سیگار میخواهم و یک کام ِ کثیف،
از دم ِ نا پاک ِ بیکار ِ تمام حرص بازان خسته ام
مرضیه
