و عشق صدای پای فاصله هاست


هر کودکی با این پیام به دنیا می آید... که خداوند هنوز از انسان نا امید نیست


نویسنده : مرضیه صادقی کیا ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٩

پارسال همین روزا بود... محرم بود... زمستون بود...

پارسال همین موقع ها بود که دلم قندیل بست... هه!

شب تاسوعا... مثل امشب...

آتیش به پا شد... داد و هوارشون براه بود...

فریادشون دلمو می لرزوند... منم داد میزدم... فریاد می کشیدم...

شکسته بودنم... هرچی غرور و شخصیت داشتم زیر پاهاشون خورد کرده بودن...

چیزی برام نذاشته بودن جز همون فریادهایی که بی وقفه نعره میزدم و باهاش بغضمو نگه میداشتم

طفلی چه تنها بود دلما...هه!

از خونه زدم بیرون... هروقت کسی بهم احتیاج داشت من بودم واسه دلگرمیش... اما اونشب هیچکی نیومد بپرسه مرضی خرت به چند؟

زدم بیرون... تنها... شام نخورده... ساعت ٩ بود...شب تاسوعا! همه جا پر بود از شور حسین...

من اما... دلم خون بود از بی عدالتیه هم خون هام...

همه دنبال غذای نذری بودن...من دنبال چی؟ هیچی! زنگ زدم به یه دوست... تنها کسی بود که تنها بود... اومد دنبالم... تا نشستم تو ماشین زدم زیر گریه... های های گریه می کردم... عین بچه ها نفسم می گرفت...هه!

کی اهمیت داد که اونشب من کجا رفتم... کی اهمیت داد که من اونشب کجا موندم...

کاش مثل خیلی های دیگه همه چیمو به باد می دادم تا الان سنگینیه این غصه رو دلم فشار نیاره...

اونشب گذشت...خونه ی دوستم...مهمون داشت...خواهراش... خوب یادمه صبح زود بلندشدم از خونه زدم بیرون...صبحونه نخوردم گفتم روزه ام... کی اهمیت میداد...

پیاده گز کردم و رفتم... همه جا شلوغ بود... یه عده می خندیدن...یه عده سینه می زدن... چند تایی کنار خیابون وایساده بودن و سیگار می کشیدن... منم دستام تو جیب شلوارم و آروم و سر به زیر داشتم می رفتم... هوا سرد بود... همه داشتن از مطلومیت حسین می خوندن اما هیچکس به معنای واقعی مظلومیت و نچشیده بود! همه ظالم بودن...

روزه بودم... تا عصر شب عاشورا... دیگه پاهام نا نداشت... رفتم سمت خونه... اونجایی که همیشه دلم توش خون بوده... رسیدم... نه سلامی! نه علیکی! نه حرفی! کجا بودی؟ چیزی خوردی؟ سردت نیست؟ چرا چشمات پف کرده؟ هیچکی نپرسید!

تنها بودم... مثل همیشه!

هه هه! کی اهمیت میده به این حرفا!









نویسنده : مرضیه صادقی کیا ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٩

خسته شدم اینقدر گفتم دلم گرفت...

دنبال یه واژه ی جدیدم...

واژه ای که حس و حال این روزهامو داشته باشه،

یه واژه ی سرد،

یخ زده،

مثل دستام...نفسهام

هوای این روزهام پر از خلاءِ

حسی که دارم با تمام بَد بودنش... قشنگه

دوست داشتنیه... چون فقط همینو دارم

هوای این روزهام پر شده از گردِ تنهایی...

رُسوا شدم پیش دلم...

با این همه قشنگه... روزگارم قشنگه...

خُدا یه جاهایی نشون میده دوسم داره که...

چی بگم؟

این روزها تَنگ شده برام انگار...

در و دیوارها بهم فشار میاره...

تلخه آهنگا...

حرفهای مردم بی طاقتم میکنه...

شاید تنهام!

شاید بی آرزو موندم

شایدم دلم مُرده...

خلاصه که هوای این روزهام چیزی شده شبیه به هوای روزای تو!

حالی داره مثل حال و روز ِ تو!

حالا که اینقدر خودمو جای تو می بینم

می فهمم چقدر تنهایی سخته...

خدا جون دَمت گرم که با این تنهایی طاقتت بی حد و مرزه...

آه از این روزهای تلخ و سردِ زمستون

ولی عاشقشم چیکار میشه کرد...

تو هم بخاطر اینکه بنده هاتو دوست داری آه می کشی؟؟!

----------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن1: آبی؛ غم انگیز

پ.ن2: قرمز؛ شادی آور

 

lvlarzi