و عشق صدای پای فاصله هاست


هر کودکی با این پیام به دنیا می آید... که خداوند هنوز از انسان نا امید نیست


نویسنده : مرضیه صادقی کیا ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٩

وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست

نگفتم: عزیزم این کار را نکن...

نگفتم: برگرد...

          و یکبار دیگر به من  فرصت بده...

وقتی پرسید دوستش دارم یا نه!

رویم را  برگرداندم

حالا او رفته و من

تمام چیزهایی را که نگفتم می شنوم

.

نگفتم: عزیزم متاسفم...

          چون من هم مقصر بودم...

نگفتم: اختلاف ها را کنار بگذاریم،

          چون تمام آنچه می خواهیم عشق و وفاداری و مهلت است!

گفتم: اگر راهت را انتخاب کرده ای

         من آن را سد نخواهم کرد...

حالا او رفته و من

تمام چیزهایی را که نگفتم می شنوم

.

او را در آغوش نگرفتم و اشک هایش را پاک نکردم

نگفتم: اگر تو نباشی

          زندگی ام بی معنا خواهد بود...

فکر می کردم از تمامی آن بازی ها خلاص خواهم شد

اما حالا، تنها کاری که می کنم

گوش دادن به چیزهایی است که نگفتم

.

نگفتم: بارانی ات را درآر...

          قهوه ای درست می کنم و با هم حرف می زنیم

نگفتم: جاده ی بیرون خانه

          طولانی و خلوت و بی انتهاست...

گفتم: خدانگهدار، موفق باشی

خدا به همراهت ... او رفت

و مرا تنها گذاشت

تا با تمام آن چیزهایی که نگفتم زندگی کنم.









نویسنده : مرضیه صادقی کیا ; ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٩

و پوچ می شوم... بدون تیله ی چشمانت... می شوم پوچ و

میشوم نابود اگر... وسوسه هایت من نباشم... اگر نابود میشوم

تنها تویی دلیل... که برهنه ی کوچه ها شدم... دلیل تویی تنها

اگر هرزگی میکنم... که سکه ی شانس من تویی... میکنم هرزگی اگر

.

می باید پوچ شوم... که تو خط باشی و سکه شیر... شاید...می باید پوچ شوم!

پوچ می شوم اگر من تنها شانس هرزگی تو شوم!









نویسنده : مرضیه صادقی کیا ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ خرداد ۱۳۸٩

 

 

دیر یا زود...

باید می رفتی

.

و من می ماندم و...

رختخواب غرقه در خون...

و زخم عفونت آن شب

جراحتی از دلبستگی...

دل نه...

گیلاس خونابه!

.

باید می رفتی

و می دانم... می دانستم

که رفتنت!

خیانت آغوشت نبود...

.

هنوز خاطره ی آن شبها را داری؟

.

دیر یا زود...

من باید بدنم را به خاک می سپردم

بدنی که نبود دیگر... به اصطلاح! باکره

.

دیر نه!

که خیلی زود...

موعد رفتنت رسید...

.

حالا چه کنم

با پیچک این تن!

که جز تو... به دور تنی دیگر نمی پیچید!

چه کنم

با گُر گُر این تن؟

.

چرا

فکر کردی...

که نبودت را پیک های مشروب پر تواند کرد؟

.

دیر نه... که زود!

فکر مضحک رفتنت

دیوانه ام کرد...









نویسنده : مرضیه صادقی کیا ; ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ خرداد ۱۳۸٩


چه بی پروا بودم...

آن شب...

مستی ام را به خاطر داری؟

بی رویا... بی ترس... بی آنکه گریختن بلد باشم

مستی های آن شبهایم را...

به هیچ نمی فروشم... حتی به همه

حتی به تو!

 گرم بود... نه! آتش بود در جانم...

شعله هایش تا امروز پوستم را می سوزاند

رنگ تیله ای چشمانت

روشنتر از هروقت... از همیشه

نابود می شدم... کم کم

و سقوطم حسی جز لذت نداشت

زیبا بودم... اندامم زیبا بود

طفلی در میان بازوانت... زیبا شد... برهنگی!

نترسیدم... شرمم نیامد... آرامش قبل از تولد را داشتم

آری... بعد از هر بار برهنگی در برابرت... حس دوباره و چندباره متولد شدن را داشتم

خندیدم... به خودم... به تو!

و میدانستم که هربار رفتنت... ویرانی حس حوا یی ام می بود!

آری...

لذتِ من...

صاحب مطلق این تن...

هیچ دانستی؟ که بعد از رفتنت...

دیگر

هیچگاه...

متولد نشدم!!!!

.

.

.

خائن...!

برگرد! در حال پیر شدن ام...









نویسنده : مرضیه صادقی کیا ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٩

لذت بیدار ماندن در شب... نگاه کردن به تاریکی های کوچه ی خلوت...

مستی آنهایی که در خواب... لذت بی خبری شان را سخت به خود می فشارند...

صدای تیک تیک عقربه های ساعت... و نزدیک شدن به سحر...

بی دلیل نیست که بیداری این ساعات شب سخت است...

.

.

شاید سخت باشد... اما من می نشینم... بانتظار صبح...

با تمام دلگیری ام از این دنیا... و موجودات آدم نما...

آری سخت است اگر به جان فهمیده باشی...

که بیداری...

بانتظار صبح نشستن در ظلمت و بی کسی شب...

گرچه طاقت فرسا باشد...

اما زیباست...

برای من...

که می دانم بعد از این شب سیاه... بزودی خورشید من طلوع می کند...

و لحظه ی طلوع...

آغاز تولد من است... شروعی دوباره...

شروعی دوباره برای دیرتر رسیدن به شب... و سیاهی...