و عشق صدای پای فاصله هاست


هر کودکی با این پیام به دنیا می آید... که خداوند هنوز از انسان نا امید نیست


نویسنده : مرضیه صادقی کیا ; ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٩

وقتی که سیم حکم کند، زر خدا شود

وقتی دروغ داور هر ماجرا شود

وقتی هوا

هوای تنفس

هوای زیستن

سرپوش مرگ بر سر صدها صدا شود

وقتی در انتظار یکی پاره استخوان

هنگامه ز جنبش دم ها به پا شود

وقتی به بوی سفره ی همسایه، مغز و عقل

بی اختیار معده شود، اشتها شود

وقتی که سوسمار صفت پیش آفتاب

یک رنگ، رنگ ها شود و رنگ ها شود

وقتی که دامن شرف و نطفه گیر شرم

رجاله خیز گردد و پتیاره زا شود

بگذار در بزرگی این منجلاب یأس

دنیای من به کوچکی انزوا شود!!!









نویسنده : مرضیه صادقی کیا ; ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٩

خدا بود و دیگر هیچ...

یاد دوران کودکی بخیر... با آنکه هیچکس برایم ترانه ای نخواند...

ترانه ای بود... داستانی بود... که با این جمله آغاز میشد...

"یکی بود، یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود!"

یاد بازی های شیرین کودکی بخیر... هرچند نه عروسکی بود... نه آرزویی...

شادی بازی با آب و خاک بود... و انتظار ساعت رهایی از خانه...

حتی می توان یاد دوران مدرسه را بخیر داشت... اگرچه بازی کردن منع شد!!!

و دلخوشیمان خلاصه شد در تقسیم خوراکی ها... و آزادی راه مدرسه تا خانه...

.

گذشت...گذشت... و چقدر زود گذشت...

دیگر نه نوشتن انشاء حرفهای دل بود... نه جمع و منهای اعداد مطابق با حقیقت...

بازی هایمان از آب و خاک... شد آزمایش های علوم و شیمی...

دخل و خرج معنای غریب جذر و رادیکال بود...

احتیاجات معادله ی پر مجهول التماس بود...

گرمای خانه نیازمند گازوئیل شد...

خنده و شوخی مان خلاصه شد در یک چهار دیواری اجباری...

شوق خندیدن را از حس تلخ گریه فهمیدم... و مهربانی را از گستاخی و زورگویی یاد گرفتم... تلاش کردن را نه از روی تشویق که از ترس و اجبار شروع کردم... حمایت را از بی تکیه گاهی او...

و حالا سالهاست که با این مفاهیم سرد همبسترم...

تمام شد... هرچه بود تا به امروز بود... تجربه ها قدرتشان را به رخم کشیدند...

حالا براحتی می توانم حس چیزی را داشته باشم که نیستم...

حالا انتظار وقوع هر حادثه ای را در هر لحظه از زندگی دارم...

و نمی ترسم... و نمی گریم...

احوالم شبیه هیچکس نیست... نه می خندم... نه می گریم... نه آزادم و نه اسیر...

تنها برای دیگرانم... که بخندند... آرام بگیرند... عاشق باشند... و گاهی تکیه کنند!

همه ی زندگی ام خلاصه است در نوشتن و کشیدن...

و خدا هست... و دیگر هیچ!

.

.

.

.

 









نویسنده : مرضیه صادقی کیا ; ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٩