متنفرم از آدمهایی که هر لحظه یه جورن
متنفرم از آدمهایی که همه جوری هستن الا اون چیزی که واقعا هستن
متنفرم از تو... از اون
که هیچوقت نمیشه رو اخلاقتون حساب کرد
متنفرم از دروغ و ریا
آدمهایی که دور از چشم مثلاً عشقشون همه جور غلط می کنن و جلوش میشن طاهر و پاک
متنفرم از آدمهایی که فریب اینجور آدمها رو می خورن
متنفرم از آدمهایی که به همه باج میدن اما زمانی که همخونشون به کمکشون نیاز داره جا خالی می کنن
متنفرم از همه ی لاشخورهایی که لباس میش تن زدن و بع بع میکنن
متنفرم از دنیایی که پر شده از این آدمها
متنفرم از دولا راست شدن آدمهایی که کتاب خدا رو به منفعت خودشون تفسیر می کنن
متنفرم از نصیحت هایی که پشتشون پوچه و خالی
متنفرم از دستهایی که به ظاهر برای دوستی هستن اما در باطن به نیت خودارضایی
متنفرم از اینقدر دیدن
متنفرم از این همه شنیدن
متنفرم از این همه فهمیدن
متنفرم از این همه درک
متنفرم از این همه احساس
متنفرم از این دلسوزی ها بحال کسانی که لیاقتشو ندارن
خدایا
چقدر تنفر تو وجود منه
با این همه چرا باز هم نمی تونم سنگ باشم
سنگم کن
خدا
راحتم کن
تصحیح می کنم...
.
این سیگار لعنتی قدری لختی دارد///
وقتی کام می گیرم/// یعنی حرامش نمی کنم///
یک خط... دو خط... ۵ خط سوخت/
نگران نباش///
صباحی دیگر از عمرم باقیست///
این یکی را که خاموش کنم/// دیگر نمی کشم
.
هوا/// می گویند استخوان سوز/// می گویم مستی سوز
چنان در لفافه ی وجودم می نشیند/// که می مرگم
لعنتی... با این سرما انتظاری جز خط ١۴ یا شاید ١۵ نداشته باش/
نمی خواهم گرم شوم/// لذتی دارد لرزیدن
.
این موسیقی///همچنان شور دارد
کاش می دانست این شور/تلخم می کند
با همه ی تلخی اش ٣خط را یک نفس کام می گیرم/
.
یاد تو/// هرّی دلم می ریزد/
چه زیبا بود اندامم در تو///
چقدر مست بودم با عطر تنت/// طعم دهانت/// و هُرم نفسهایت
با عطر تعرق تو/ چه نیازی به عطر ترش لیمو/
و طعم بزاق تو/ صدبار بهتر از مزه/
هرم نفسهایت هم مرا بی نیاز از گرمای سیگار می کند.../
نگران نباش... با همه ی تلخی ها می خواهمت/
.
رفتی/// در باورم نمی گنجد///
اینکه نیستی/// سخت در هم می شکند/// باورم را
برگرد/// کفشهایی نو خریده ام///
تا دوباره همراهی ات کنم/
.
برگرد/// ترک می کنم
نمی نوشم/// نمی گریم///
تو فقط برگرد/// من مسیر را هموار می کنم/
بگذار من جای تو برنجم/
بترسم/
بگذار راه حل تو باشم/ تو فقط راه من باش
راهم که شوی... من می برمت/
برگرد... حالا که خط ٢٠... نه ٢٢... نه
فیلتر/// هستم
باز هم دیوانه ام مستم...
باز می لرزد دلم، دستم،
باز گویی در جهان دیگری هستم!
.
دیر دنیا آمدم... اما خیلی زود بیست و دو ساله شدم...
دیر فهمیدم کسی جز مادرم به من عشق نمی ورزد... اما زود با این موضوع کنار آمدم...
دیرتر از آنچه باید به اینجا رسیدم... اما حالا که رسیدم از دستش نمی دهم...
دیر حتی به تو رسیدم... حالا که هیچ انرژی نداری... من هم،
همیشه دیر بودم...دیر آمدم...دیر رسیدم...دیر دیدم... دیر شدم...پیر شدم،
اما نگران نباش... با همه ی دیر آمدنم...
...
..
.
زود می روم...
می لرزم... اما نمی ترسم...
می گریم... اما نمی لغزم...
با همه ی بدیهام... قبول کن کمی دلت برایم تنگ می شود،
برای بدست آوردنم خیلی صبورتر از اینها بودی...
نگران نباش... آرامشت را بر هم نمی زنم نازنین،
برای من همه دیرند!
.
.
.
.
سلامتی پیک، که تا آخرین سک با من می ماند...
آرام از کنارم گذشت...
غُبار رفتنش بر شانه ام نشست...
هرچه تکاندمش... نشُد!
.
آهسته در گوشم نجوا کرد...
-دلم کمی مَرگ می خواهد-
فقط کمی؟ هه!
چشمش خیس شُد...
زمزمه کرد:
-احساس بیهوده گی دارم!-
بیهودگی درست است بیسواد! هه!
به یکباره چنان نگاهی کرد به من...
که...
از معنا لرزیدم... ببخش... نفهمیدم!
غُصه داشت... نفهمیدم!
بُغض داشت... نفهمیدم!
سر به زیر انداخت... مثل همیشه و هنوز... دست توی جیب شلوارش...
سلانه سلانه رفت...
- نرو! برگرد... بمان... هنوز زمانش نرسیده!
ایستاد... خندیدم!
نشست... سُکوت کردم!
همانجا دراز کشید... دستانش را به راستای بدنش قرار داد
...ترسیدم!
آهسته گفت:
- بدون من چه می کنی؟
خواستم فریاد کنم: بدون تو وُجودم بی معناست!
اما گفتم: زندگی!
آخرین نفسش را که در سینه حبس کرد... آرام گرفت
من ماندم و زندگی!
بدون او... بدون روح... بدون احساس...
و سالهاست که از زخم ها نمی دردم... از کینه ها نمی رنجم...
از محبت ها هم... نمی خندم...
احساس بیهودگی می کنم... نه! احساس بیهوده گی می کنم!
مرگ بر من! مرگ بر زندگی!
