و عشق صدای پای فاصله هاست


هر کودکی با این پیام به دنیا می آید... که خداوند هنوز از انسان نا امید نیست


نویسنده : مرضیه صادقی کیا ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸۸

قلب

لالا لالا گل گندم... بخوابی بی غم مردم
از این طوفان بد بینی... نشی حیرون و سر درگم
.
لالا لالا گل دردم... بگو کی هرزگی کردم
من از عمق سکوت تو... به رویاها سفر کردم
.
لالا لالا گل بی خار... نمیشم با کسی من یار
قدمهات و رو چشم من... به تعداد نفس بردار
.
لالا لالات کنم  نازم... یه دنیا از تو می سازم
واسه حرفای شیرینت... همه شعرامو می بازم
.
لالا لالا دیگه بسه... ببین پلکهات شده خسته
صدامو میشنوی یا نه... گلم بی خوابی هات بسه

...

شعر:مرضیه صادقی کیا

قلب









نویسنده : مرضیه صادقی کیا ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸۸

گاهی اوقات بدون اینکه بدونم سر از اینجا در میارم...
رد پاهام اینجا میمونه... اما تو چشم تو فقط یه ردپاست...
برای من ...
.
گاهی اوقات بدون اینکه بفهمم بهت فکر می کنم...
تو حسش می کنی... اما فقط قفسه ی سینت می لرزه...
برای من...
.
گاهی اوقات بدون اینکه بفهمم ساعتها نگاهت می کنم...
تو هیچوقت نمی فهمی... اما ناخوداگاه سراغ عکسهام میری و...
اما من...
.
گاهی اوقات  نمی دونم چی میشه.... چطوری میشه...
اما با تمام وجود از خدا می خوامت...
شاید مال من نشی... اما ...
قشنگه این لحظه های خواستن... چون سراب نیست...

.

.

...









نویسنده : مرضیه صادقی کیا ; ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸۸

صورتِ خسته... نگران و بی آرامش و مریض

که قایم شده بود زیرِ آرایشِ غلیظ

.

زخمی از خاطراتِ تلخِ دیروز

چشم می دوخت به خیابونِ سردِ بی روح

.

با تحملِ سنگینیِ نگاهِ آدما

ادامه میداد او به راهِ نا تمام

.

و اولین بار برای آخرین راه

هه... بهتره بگم که آخرین چاه

.

تنها و دل تو فکر و با تعجب

دنبالِ چی بود پول یا توجه؟!

.

تو روزگاری که هرکسی دنبالِ آشناست

دخترک می گرده پیِ یه فردِ ناشناس

.

که از اون غریبه ها یه عده ماییم

آروم اشاره زد که شیشه تو بده پایین

.

فقط می تونیم امشب و با تو باشیم و بس!

اینو گفت و نشست و در ماشین و بست...

.

پسر میخواست سر صحبت و باز کنه زود

تیکه می انداخت و منتظرِ واکنش بود

.

ولی دخترک صداشو نمیشنید...

تو دنیایی بود که به سادگی نمیشه دید

.

دیدی که بعضی وقتا بغضی تو گلوته...

نمیخوای گریه کنی جلو کسی که پهلوته

.

هی... امان از این زمان

زمانی که دیگه برد توان از این زبان

.

بی همراه و بیهوده رهسپارِ این راهِ بی نور و همصدا

سپرده خود رو به دست باد... اسیرِ زندونِ لحظه ها

تو دلش دردایِ بی کران... خسته از حرفهایِ دیگران

اسیرِ مردایِ بی مرام و اشک می بارد با آن...

.

پسر گفت لعنت به این بختِ بد

خونه ما میمونه واسه یه وقتِ بعد

.

سعی نکن با سکوتت زیرِ پوستم بری

اگه پایه ای میتونیم خونه دوستم بریم

.

خب حاضری با دو نفر باشی یا نه...؟

معلومه که رفتارِ دخترک ناشیانه ست!

.

سوال تکرار شد حاضری باشی یا نه؟؟؟

و دختر به فکرِ یک شب و یک آشیانه ست

.

گفت بریم من که همه چی رو از دم باختم!

گناهش پای اونا که منو پس انداختن...

.

عصبانی از خاطراتِ خاموشِ قدیمه

پیِ محبت می گرده تویِ آغوشِ غریبه

.

تو خونه ای رشد کرد که عشق نبود

جای عشق... فحش و مشت و زیر چشم کبود!

.

پدری که جلو مشکلات مختلف ضعیفه

فقط زورش می رسه به دختر ظریفش

.

با خودش گفت پشتم به کیا  قرصه؟؟؟

خانواده ام؟...  اونارو خدا بیامرزه!!!

.

اون موقع کی بود احترام به حرفاش بذاره!؟

حالا مجبوره که تنش رو به حراج بذاره...

.

ببین تو این قصه هارو می شنوی و میری

بعد چند بار شنیدن ازش میگذری و سیری

.

ممنون از اونی که به دیگری صدامو پاس داد

بگذریم بریم سراغِ ادامه داستانی

.

که امروز نوشتنش رو مودِ من بود

این یه دردیه که به خیلی ها بوده مربوط

.

کوهِ غم بود ولی یه نورِ انبوه

پشتِ کوهه واسه نا امیدی زوده هنوز...

.

کاری ندارم به این که کارش خلاف شرعه

ولی واسه رابطه ها اول علاقه شرطه!!!

.

وگرنه یه روحه که روی جسمی سواره

چطور تو آغوشی بره وقتی حسی نداره...؟

.

تو این روزگار دردناک و سیاه بی شرم!

ای کاش بگه نگه دار من پیاده میشم!

.

راه برای ادامه دادن... زیاده بی شک!

ای کاش بگه نگه دار من پیاده میشم !









نویسنده : مرضیه صادقی کیا ; ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۸

...

آسمان دیشب به حالم خوب بارید

و طوفان یکسره از خشم نالید

.

دلم لرزید یک آن از نگاهت...

تو گویی شرم از آن می تراوید

.

خودم را دور کردم از گناهت !

بر این معصومی ات پروانه بالید

.

و من غرقه در این افکار پوچم...

تو دیدی چشمهایم را که بارید... !؟

...

شعر: مرضیه صادقی کیا









نویسنده : مرضیه صادقی کیا ; ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸۸

.

.

.

تورا چون دود قلیون دوست دارم...

نفس گیری، همین را دوست دارم...

نیشخندنیشخندنیشخند

شعر: مرضیه صادقی کیا





کلمات کلیدی :قلیون




نویسنده : مرضیه صادقی کیا ; ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ آبان ۱۳۸۸

من که می دانم شب هجرانت آخر می رسد
این همه شک تو ام فردا به باور می رسد...
.
من که می بینم کلاغ قصه مان ترسیده است
ترس او یک شب ازین شبها به آخر می رسد
.
من که می فهمم نگاهت از چه رو طوفانی است
مژده ای دادی که طوفانت به آخر می رسد...
.
من که دستم را به بدین حلقه گرفتار آمدم
تو چنان گویی که این زندان به آخر می رسد...
.
من که می دانم به فکر رفتنی بی همسفر
همسفر اما شبی کارم به آخر می رسد...

.

شعر: مرضیه صادقی کیا