
لالا لالا گل گندم... بخوابی بی غم مردم
از این طوفان بد بینی... نشی حیرون و سر درگم
.
لالا لالا گل دردم... بگو کی هرزگی کردم
من از عمق سکوت تو... به رویاها سفر کردم
.
لالا لالا گل بی خار... نمیشم با کسی من یار
قدمهات و رو چشم من... به تعداد نفس بردار
.
لالا لالات کنم نازم... یه دنیا از تو می سازم
واسه حرفای شیرینت... همه شعرامو می بازم
.
لالا لالا دیگه بسه... ببین پلکهات شده خسته
صدامو میشنوی یا نه... گلم بی خوابی هات بسه
...
شعر:مرضیه صادقی کیا


گاهی اوقات بدون اینکه بدونم سر از اینجا در میارم...
رد پاهام اینجا میمونه... اما تو چشم تو فقط یه ردپاست...
برای من ...
.
گاهی اوقات بدون اینکه بفهمم بهت فکر می کنم...
تو حسش می کنی... اما فقط قفسه ی سینت می لرزه...
برای من...
.
گاهی اوقات بدون اینکه بفهمم ساعتها نگاهت می کنم...
تو هیچوقت نمی فهمی... اما ناخوداگاه سراغ عکسهام میری و...
اما من...
.
گاهی اوقات نمی دونم چی میشه.... چطوری میشه...
اما با تمام وجود از خدا می خوامت...
شاید مال من نشی... اما ...
قشنگه این لحظه های خواستن... چون سراب نیست...
.
.
...
صورتِ خسته... نگران و بی آرامش و مریض
که قایم شده بود زیرِ آرایشِ غلیظ
.
زخمی از خاطراتِ تلخِ دیروز
چشم می دوخت به خیابونِ سردِ بی روح
.
با تحملِ سنگینیِ نگاهِ آدما
ادامه میداد او به راهِ نا تمام
.
و اولین بار برای آخرین راه
هه... بهتره بگم که آخرین چاه
.
تنها و دل تو فکر و با تعجب
دنبالِ چی بود پول یا توجه؟!
.
تو روزگاری که هرکسی دنبالِ آشناست
دخترک می گرده پیِ یه فردِ ناشناس
.
که از اون غریبه ها یه عده ماییم
آروم اشاره زد که شیشه تو بده پایین
.
فقط می تونیم امشب و با تو باشیم و بس!
اینو گفت و نشست و در ماشین و بست...
.
پسر میخواست سر صحبت و باز کنه زود
تیکه می انداخت و منتظرِ واکنش بود
.
ولی دخترک صداشو نمیشنید...
تو دنیایی بود که به سادگی نمیشه دید
.
دیدی که بعضی وقتا بغضی تو گلوته...
نمیخوای گریه کنی جلو کسی که پهلوته
.
هی... امان از این زمان
زمانی که دیگه برد توان از این زبان
.
بی همراه و بیهوده رهسپارِ این راهِ بی نور و همصدا
سپرده خود رو به دست باد... اسیرِ زندونِ لحظه ها
تو دلش دردایِ بی کران... خسته از حرفهایِ دیگران
اسیرِ مردایِ بی مرام و اشک می بارد با آن...
.
پسر گفت لعنت به این بختِ بد
خونه ما میمونه واسه یه وقتِ بعد
.
سعی نکن با سکوتت زیرِ پوستم بری
اگه پایه ای میتونیم خونه دوستم بریم
.
خب حاضری با دو نفر باشی یا نه...؟
معلومه که رفتارِ دخترک ناشیانه ست!
.
سوال تکرار شد حاضری باشی یا نه؟؟؟
و دختر به فکرِ یک شب و یک آشیانه ست
.
گفت بریم من که همه چی رو از دم باختم!
گناهش پای اونا که منو پس انداختن...
.
عصبانی از خاطراتِ خاموشِ قدیمه
پیِ محبت می گرده تویِ آغوشِ غریبه
.
تو خونه ای رشد کرد که عشق نبود
جای عشق... فحش و مشت و زیر چشم کبود!
.
پدری که جلو مشکلات مختلف ضعیفه
فقط زورش می رسه به دختر ظریفش
.
با خودش گفت پشتم به کیا قرصه؟؟؟
خانواده ام؟... اونارو خدا بیامرزه!!!
.
اون موقع کی بود احترام به حرفاش بذاره!؟
حالا مجبوره که تنش رو به حراج بذاره...
.
ببین تو این قصه هارو می شنوی و میری
بعد چند بار شنیدن ازش میگذری و سیری
.
ممنون از اونی که به دیگری صدامو پاس داد
بگذریم بریم سراغِ ادامه داستانی
.
که امروز نوشتنش رو مودِ من بود
این یه دردیه که به خیلی ها بوده مربوط
.
کوهِ غم بود ولی یه نورِ انبوه
پشتِ کوهه واسه نا امیدی زوده هنوز...
.
کاری ندارم به این که کارش خلاف شرعه
ولی واسه رابطه ها اول علاقه شرطه!!!
.
وگرنه یه روحه که روی جسمی سواره
چطور تو آغوشی بره وقتی حسی نداره...؟
.
تو این روزگار دردناک و سیاه بی شرم!
ای کاش بگه نگه دار من پیاده میشم!
.
راه برای ادامه دادن... زیاده بی شک!
ای کاش بگه نگه دار من پیاده میشم !
...
آسمان دیشب به حالم خوب بارید
و طوفان یکسره از خشم نالید
.
دلم لرزید یک آن از نگاهت...
تو گویی شرم از آن می تراوید
.
خودم را دور کردم از گناهت !
بر این معصومی ات پروانه بالید
.
و من غرقه در این افکار پوچم...
تو دیدی چشمهایم را که بارید... !؟
...
شعر: مرضیه صادقی کیا

.
.
.
تورا چون دود قلیون دوست دارم...
نفس گیری، همین را دوست دارم...



شعر: مرضیه صادقی کیا

من که می دانم شب هجرانت آخر می رسد
این همه شک تو ام فردا به باور می رسد...
.
من که می بینم کلاغ قصه مان ترسیده است
ترس او یک شب ازین شبها به آخر می رسد
.
من که می فهمم نگاهت از چه رو طوفانی است
مژده ای دادی که طوفانت به آخر می رسد...
.
من که دستم را به بدین حلقه گرفتار آمدم
تو چنان گویی که این زندان به آخر می رسد...
.
من که می دانم به فکر رفتنی بی همسفر
همسفر اما شبی کارم به آخر می رسد...
.
شعر: مرضیه صادقی کیا
