هرکجا تاریک است...
و نفسهام چه بی شرمانه...
خطوط باریک پیراهنت را می بوید...
تا به دندان کشم...ثانیه های از خود بی خودیت را
دیواره های این کویر...
بوی خون می دهد...
همچون دستان زیبای خشونت تو...
که در جنون می تپد
بهترین راه آنست که بروی شاهرگ توست...
تا نبینی آنچه از قانون بوی تعفن گرفته...
و یا لب هایی که به دندان کشیده می شود...
چون مسیح آدمیان بر صلیب
دیواره ها ردپای احساسی اجباری...
نگاهی در آستانه ترس...
ترس از نجابت ها...
و مردن ها
با من بیا تا مرگ را بچشی...
و بی هوایی را تجربه کنی...
بیا تا این به ظاهر انسانیت را به آتش بکشیم
و نترس از خون...
از آتش...
و نترس از جنایت...
که اینجا تمامی انسانها...باکره اند انگار
هرکجا تاریک است...
و نفسهام چه بی شرمانه...
خطوط باریک پیراهنت را می بوید...
تا به دندان کشم...ثانیه های از خود بی خودیت را
کجایند دستهایی که حصارشان قفس نبود...
کجایند چشمانی که سنگینی شان را هوس نبود...
چه شد دلی که جز نگاهم حبیب نداشت...
چه شد تنی که جز آغوشم طبیب نداشت...
تمنای آن نگاه خالی از ترس را چه شد...
جسارت آن دستان بی نبض را چه شد...
چگونه براحتی گذشت از خاطراتش...
چگونه به فنا رفت یادگارهایش...
آن شب که لباس های تنش را بو کرد...
آن شب یادی از عطر بر روی گلو کرد...؟
آن شب که بوسه هایش را تمامی نبود...
آن شب چرا هراسی بر ناکامی نبود...
او رفت تا که تنها تر شود از عشق و ترانه هایش...
او رفت تا که فراموش شود یاد عاشقانه هایش...
او رفت...
